bloodied
base info - اطلاعات اولیه
bloodied - خون آلود
adjective - صفت
/ˈblʌdid/
UK :
/ˈblʌdid/
US :
family - خانواده
google image
synonyms
-
مترادف
impaired
دچار اختلال شده است
damaged
آسیب دیده
marred
مخدوش شده است
spoiledUS
آمریکا خراب شده
spoiltUK
spoiltUK
ruined
خراب
harmed
آسیب دیده است
compromised
در معرض خطر
صدمه
undermined
تضعیف شده است
injured
مجروح
destroyed
نابود
weakened
ضعیف شده است
defaced
از شکل انداختن
disfigured
مسخ شده
vitiated
آلوده
blemished
لکه دار
crippled
فلج شده
broke
شکست
brake
ترمز
شکسته شده
flawed
ناقص
blighted
سوخته
diminished
کاسته
endamaged
لکه دار شده است
tarnished
مانع شد
impeded
خرچنگ
crabbed
تحقیر شده
debased
معلول
disabled
ضعیف شده
debilitated
antonyms
-
متضاد
closed
بسته
pleasing
خوش