usefully
usefully - مفید
adverb - قید
UK :
US :
این پول می تواند مفیدتر برای تجهیزات جدید خرج شود.
آیا کار مفیدی وجود دارد که بتوانم اینجا انجام دهم؟
میتوانستیم اوقات فراغت را به گشت و گذار بگذرانیم.
pat
ضربه زدن
opportunely
به طور مناسب
advantageously
به نفع
aptly
به درستی
conveniently
به راحتی
expediently
به مصلحت
appropriately
مناسب
auspiciously
به خوبی
beneficially
سودمند
faultlessly
بی عیب و نقص
favorablyUS
مطلوب ایالات متحده
favourablyUK
مطلوب انگلستان
fittingly
در حالت ایده آل
flawlessly
بی نقص
ideally
خوشبختانه
immaculately
کاملا
impeccably
سودآور
luckily
فصلی
به موقع
profitably
با خوشحالی
seasonably
به صورت مشروط
suitably
شاقول
timely
دقیقا
felicitously
مربوطه
happily
درست است
propitiously
providentially
plumb
relevantly
amiss
اشتباه
بد
defectively
به صورت معیوب
faultily
به اشتباه
imperfectly
به طور ناقص
wrongly
