balloting

base info - اطلاعات اولیه

balloting - رای گیری

N/A - N/A

ˈbæl.ət

UK :

ˈbæl.ət

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [balloting] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • The union decided to ballot its members on the issue.


    اتحادیه تصمیم گرفت تا اعضای خود را در مورد این موضوع رای دهد.

synonyms - مترادف
  • voting


    رای دادن

  • polling


    رای گیری


  • رای

  • casting your vote


    رای شما

  • choosing


    انتخاب کردن

  • deciding


    تصمیم گیری

  • going to the polls


    رفتن به پای صندوق های رای

antonyms - متضاد

لغت پیشنهادی

bluntness

لغت پیشنهادی

incompetent

لغت پیشنهادی

teaches