cumulatively
base info - اطلاعات اولیه
cumulatively - به صورت تجمعی
adverb - قید
/ˈkjuːmjəleɪtɪvli/
UK :
/ˈkjuːmjələtɪvli/
US :
family - خانواده
google image
example
-
مثال
در مجموع، این اکتشافات باستان شناسی تصویر بسیار روشنی از زندگی سلتیک به دست می دهد.
در مجموع این مطالعات داستان بسیار مشابهی را بیان می کنند.
میانگین قیمت مسکن در دو سال آینده تنها 4 درصد افزایش خواهد یافت.
synonyms
-
مترادف
accumulatively
به صورت انباشته
incrementally
به صورت تدریجی
به طور فزاینده
additively
به صورت افزودنی
growingly
در حال نصب
mountingly
به تدریج
progressively
در مجموع
aggregately
به صورت جمعی
collectively
به طور خلاصه
summatively
به طور مداوم
به طور پیوسته
continuously
شکوفایی
continually
پر رونق
ongoingly
به سمت بالا
flourishingly
به صورت اضطراری
thrivingly
upwardly
emergently
antonyms
-
متضاد
diminishingly
به صورت کاهشی
