intervening
intervening - مداخله می کند
adjective - صفت
UK :
US :
وسط
intermediate
حد واسط
halfway
نیمه راه
median
میانه
مرکزی
medial
داخلی
متوسط
midmost
میانه ترین
mid
اواسط
midway
میانه راه
intermediary
میانجی
mediate
واسطه
centerUS
مرکز ایالات متحده
بین
centreUK
مرکز انگلستان
equidistant
مساوی فاصله
وسط راه
میانگین
داخل
middlemost
دراز کشیدن روی حصار
مرکزی ترین
centermost
مسیر اصلی
درونی
mainstream
منظور داشتن
مزو
بین و بین
mezzo
میانی
middle-of-the-road
انتقالی
intermedial
transitional
مفرط
outmost
برجسته ترین
furthest
دورترین
outermost
بیرونی ترین
remotest
از راه دور
farthermost
بیشتر از همه
farthest
بیشترین
furthermost
پیرامونی
utmost
استثنایی
peripheral
خارجی
exceptional
جانبدارانه
exterior
متعصب
biased
خارق العاده
prejudiced
غیرطبیعی
خارج از
abnormal
نجیب
پایان
noble
غیر منطقی
جزئي
unreasonable
غیر معمول
partial
