intervening

base info - اطلاعات اولیه

intervening - مداخله می کند

adjective - صفت

/ˌɪntərˈviːnɪŋ/

UK :

/ˌɪntəˈviːnɪŋ/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [intervening] در گوگل
description - توضیح
  • happening between two times or between other events or activities


    بین دو زمان یا بین رویدادها یا فعالیت های دیگر اتفاق می افتد

example - مثال
  • Little had changed in the intervening years.


    در این سال‌های میانی تغییر چندانی نکرده بود.

  • It was a long time since my last visit to Berlin, and it had changed dramatically in the intervening period/years.


    از آخرین سفر من به برلین زمان زیادی می گذشت و در دوره/سالهای میانی به طرز چشمگیری تغییر کرده بود.

synonyms - مترادف

  • وسط

  • intermediate


    حد واسط

  • halfway


    نیمه راه

  • median


    میانه


  • مرکزی

  • medial


    داخلی


  • متوسط

  • midmost


    میانه ترین

  • mid


    اواسط

  • midway


    میانه راه

  • intermediary


    میانجی

  • mediate


    واسطه

  • centerUS


    مرکز ایالات متحده


  • بین

  • centreUK


    مرکز انگلستان

  • equidistant


    مساوی فاصله


  • وسط راه


  • میانگین


  • داخل

  • middlemost


    دراز کشیدن روی حصار

  • straddling the fence


    مرکزی ترین

  • centermost


    مسیر اصلی

  • smack in the middle


    درونی

  • mainstream


    منظور داشتن


  • مزو


  • بین و بین

  • mezzo


    میانی

  • middle-of-the-road


    انتقالی

  • betwixt and between


  • intermedial


  • transitional


antonyms - متضاد

  • مفرط

  • outmost


    برجسته ترین

  • furthest


    دورترین

  • outermost


    بیرونی ترین

  • remotest


    از راه دور

  • farthermost


    بیشتر از همه

  • farthest


    بیشترین

  • furthermost


    پیرامونی

  • utmost


    استثنایی

  • peripheral


    خارجی

  • exceptional


    جانبدارانه

  • exterior


    متعصب

  • biased


    خارق العاده

  • prejudiced


    غیرطبیعی


  • خارج از

  • abnormal


    نجیب


  • پایان

  • noble


    غیر منطقی

  • end


    جزئي

  • unreasonable


    غیر معمول

  • partial



لغت پیشنهادی

passivity

لغت پیشنهادی

artiste

لغت پیشنهادی

bonked