bloat

base info - اطلاعات اولیه

bloat - نفخ کردن

verb - فعل

/bləʊt/

UK :

/bləʊt/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [bloat] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • Her features had been bloated by years of drinking.


    سال‌ها نوشیدن مشروب روی بدنش پف کرده بود.

  • If I eat it my stomach bloats up.


    اگه بخورم شکمم نفخ میکنه

synonyms - مترادف
  • balloon


    بالون


  • بسط دادن

  • swell


    متورم شدن

  • dilate


    گشاد کردن

  • distend


    متسع شدن

  • enlarge


    بزرگنمایی کنید

  • inflate


    باد کردن


  • منفجر کردن

  • puff up


    پف کردن

  • belly


    شکم

  • bilge


    آب ریز

  • billow


    متورم شود

  • swell up


    برآمدگی

  • bulge


    پرکردن


  • پف کن

  • puff out


    توسعه دادن، گسترش


  • تومفی

  • tumefy


    کیسه

  • bag


    گسترده شود

  • widen


    قارچ

  • mushroom


    بیرون زده

  • protrude


    رشد


  • کش آمدن


  • پرت کردن

  • jut


    چاق کردن

  • fatten


    پروژه


  • بهم زدن

  • poke


    بالا آمدن

  • intumesce


  • pouch



antonyms - متضاد

  • قرارداد

  • shrink


    کوچک شدن

  • deflate


    باد کردن

  • shrivel


    چروک شدن

  • wither


    پژمرده شدن

  • wrinkle


    چین و چروک

  • abridge


    خلاصه کردن

  • compress


    فشرده کردن

  • lessen


    کاهش دادن


  • پایین تر


  • كاهش دادن

  • tighten


    سفت کردن

  • crease


    چین

  • furrow


    شیار

  • crinkle


    چین خوردگی

  • rumple


    مچاله کردن


  • جمع آوری


  • خط

  • crumple


    کوبنده

  • pucker


    موج دار

  • corrugate


    چین دار کردن

  • crimp


    تا کردن

  • fold


    راک

  • ruck


    خش خش

  • ruckle


    قلع و قمع کردن

  • ruck up


    به هم زدن

  • scrunch up


    با خطوط بپوشانید

  • cover with lines


    نزول کردن


  • متراکم کردن

  • condense


    کوتاه کردن

  • shorten


لغت پیشنهادی

claim

لغت پیشنهادی

antacids

لغت پیشنهادی

guard