adapted

base info - اطلاعات اولیه

adapted - سازگار

N/A - N/A

əˈdæp.t̬ɪd

UK :

əˈdæp.tɪd

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [adapted] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • He drives a specially adapted car.


    او یک ماشین مخصوص رانده می شود.

  • The festive grotto is in fact an adapted garden shed.


    غار جشن در واقع یک سوله باغی مناسب است.

  • Both trees are well adapted to London's dry climate and dirty air.


    هر دو درخت به خوبی با آب و هوای خشک و هوای کثیف لندن سازگار هستند.

  • The rat is uniquely adapted to living around humans.


    موش به طور منحصر به فردی برای زندگی در اطراف انسان سازگار است.

synonyms - مترادف
  • modified


    اصلاح شده

  • changed


    تغییر کرد

  • improved


    بهبود یافته

  • reformed


    اصلاح شد

  • amended


    تجدید نظر شده است

  • revised


    تغییر یافته است

  • altered


    تبدیل شده است

  • converted


    تنظیم شده

  • adjusted


    سفارشی انگلستان

  • customisedUK


    سفارشی ایالات متحده

  • customizedUS


    طراحی شده

  • designed


    شخصی سازی شده انگلستان

  • personalisedUK


    شخصی سازی شده ایالات متحده

  • personalizedUS


    مدل داده شده

  • styled


    تبدیل شدن

  • tailored


    مناسب

  • becoming


    سفارشی ساخته شده

  • fitting


    دوباره نصب شده

  • suitable


    نصب شده

  • custom-built


    جهش یافته

  • refitted


    جدید

  • fitted


    ناهمسان

  • mutated


    بازسازی شده است

  • new


    به روز شد


  • دوباره ساخته شده است

  • transformed


    remodeledUS

  • rehabilitated


  • corrected


  • updated


  • remade


  • remodeledUS


antonyms - متضاد
  • unmodified


    اصلاح نشده

  • improper


    نامناسب

  • inappropriate


    ناهمخوان

  • unfitting


    اشتباه

  • unseemly


    بی مزه

  • unsuitable


    غیر قابل قبول

  • unbecoming


    بی فایده

  • unfit


    نابهنگام

  • incongruous


    غیر حرفه ای

  • inapt


    مالاپروپوس

  • indecorous


    غیر جنتلمنانه

  • inapposite


    تصفیه نشده


  • بی خانمان

  • unbefitting


    بی اعتبار

  • tasteless


    غیر ظریف

  • amiss


    بی شرف

  • unacceptable


    مایه تاسف

  • infelicitous


    بی احتیاط

  • untimely


  • unprofessional


  • malapropos


  • ungentlemanly


  • unrefined


  • unladylike


  • disreputable


  • untoward


  • indelicate


  • undignified


  • unfortunate


  • unsuited


  • indiscreet


لغت پیشنهادی

battering

لغت پیشنهادی

ashamed

لغت پیشنهادی

reportable