arraigning

base info - اطلاعات اولیه

arraigning - محاکمه کردن

N/A - N/A

əˈreɪn

UK :

əˈreɪn

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [arraigning] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • He was arraigned on charges of aiding and abetting terrorists.


    او به اتهام کمک به تروریست ها محاکمه شد.

synonyms - مترادف
  • attacking


    هجوم بردن

  • censuring


    محکوم کردن

  • condemning


    انتقاد از انگلستان

  • criticisingUK


    انتقاد از آمریکا

  • criticizingUS


    اندرز دادن

  • admonishing


    تنبیه کننده

  • castigating


    سرزنش کردن

  • chastising


    تسخیر

  • lambasting


    توبیخ کردن

  • pillorying


    چکش زدن

  • rebuking


    در زدن

  • reprimanding


    برشته کردن

  • berating


    کوبیدن

  • hammering


    انفجار

  • knocking


    عصا کردن

  • reproaching


    فرش

  • reproving


    تظاهرات با

  • roasting


    تخته سنگ

  • slamming


    بسته بندی

  • blasting


    عیب یابی با

  • caning


    دراز کشیدن به

  • carpeting


    pummellingUK

  • remonstrating with


    رتبه بندی

  • slating


    غلت زدن

  • bagging



  • laying into


  • pummellingUK


  • pummeling



  • rollicking


antonyms - متضاد
  • praising


    ستایش کردن

لغت پیشنهادی

assaulting

لغت پیشنهادی

neglecting

لغت پیشنهادی

waterfall