averagely
averagely - به طور متوسط
adverb - قید
UK :
US :
He was attractive and averagely intelligent.
او جذاب و متوسط باهوش بود.
an averagely priced house
یک خانه با قیمت متوسط
انتظار داشتم چیزی متوسط نوشته و اجرا شود.
He's an averagely attractive man.
او یک مرد متوسط جذاب است.
She enjoyed an averagely successful career as a model.
او به عنوان یک مدل از یک حرفه متوسط موفق برخوردار بود.
منصفانه
تاحدی
کاملا
moderately
نسبتا
به طور نسبی
بسیار
منطقی
reasonably
کافی
پسندیدن
به صورت مقایسه ای
comparatively
قابل عبور
passably
یک جور هایی
kinda
ایش
ish
قابل تحمل
tolerably
چیزی
به اندازه کافی
adequately
محبت آمیز
kindly
رضایت بخش
satisfactorily
مقداری
به نوعی
sufficiently
نوع
ratherish
کم و بیش، تقریبا
نه خوب نه بد
به خوبی
قابل قبول
so-so
اندکی
معتدل
acceptably
با مدارا
temperately
tolerantly
فوق العاده
insufficiently
به اندازه کافی
unjustly
به ناحق
