averagely

base info - اطلاعات اولیه

averagely - به طور متوسط

adverb - قید

/ˈævərɪdʒli/

UK :

/ˈævərɪdʒli/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [averagely] در گوگل
description - توضیح
  • in a way that is considered typical or usual


    به گونه ای که معمولی یا معمولی در نظر گرفته می شود

example - مثال
  • He was attractive and averagely intelligent.


    او جذاب و متوسط ​​باهوش بود.

  • an averagely priced house


    یک خانه با قیمت متوسط

  • I expected something averagely written and acted.


    انتظار داشتم چیزی متوسط ​​نوشته و اجرا شود.

  • He's an averagely attractive man.


    او یک مرد متوسط ​​جذاب است.

  • She enjoyed an averagely successful career as a model.


    او به عنوان یک مدل از یک حرفه متوسط ​​موفق برخوردار بود.

synonyms - مترادف

  • منصفانه


  • تاحدی


  • کاملا

  • moderately


    نسبتا


  • به طور نسبی


  • بسیار


  • منطقی

  • reasonably


    کافی


  • پسندیدن


  • به صورت مقایسه ای

  • comparatively


    قابل عبور

  • passably


    یک جور هایی

  • kinda


    ایش

  • ish


    قابل تحمل

  • tolerably


    چیزی


  • به اندازه کافی

  • adequately


    محبت آمیز

  • kindly


    رضایت بخش

  • satisfactorily


    مقداری


  • به نوعی

  • sufficiently


    نوع

  • ratherish


    کم و بیش، تقریبا


  • نه خوب نه بد


  • به خوبی


  • قابل قبول

  • so-so


    اندکی


  • معتدل

  • acceptably


    با مدارا


  • temperately


  • tolerantly


antonyms - متضاد

  • فوق العاده

  • insufficiently


    به اندازه کافی

  • unjustly


    به ناحق

لغت پیشنهادی

authorization

لغت پیشنهادی

robot

لغت پیشنهادی

bossed