babying

base info - اطلاعات اولیه

babying - بچه داری

N/A - N/A

ˈbeɪ.bi

UK :

ˈbeɪ.bi

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [babying] در گوگل
description - توضیح
  • present participle of baby


    فاعل فاعل از عزیزم

  • to treat an older child as if he or she were a much younger child


    با کودک بزرگتر به گونه ای رفتار کنید که گویی کودکی کوچکتر است

example - مثال
  • The boys were now ten and twelve and didn't want their mother to baby them.


    پسرها حالا ده و دوازده ساله بودند و نمی‌خواستند مادرشان بچه‌دارشان کند.

synonyms - مترادف
  • indulgence


    زیاده خواهی

  • coddling


    نوازش

  • cosseting


    cosseting

  • mollycoddling


    mollycoddling

  • mothering


    مادر شدن

  • pampering


    نوازش کردن

  • humoringUS


    طنز آمريكا

  • humouringUK


    طنز انگلستان

  • nannying


    nannying

  • spoiling


    خراب کردن


  • توجه

  • favouringUK


    طرفداری انگلستان

  • favoringUS


    طرفدار ایالات متحده

  • fondness


    علاقه

  • kowtowing


    خم شدن

  • partiality


    جانبداری

  • placating


    آرامش بخش

  • toadying


    وزغ وزغ

  • catering to someone's every whim


    پذیرایی از هر هوس کسی

antonyms - متضاد

  • مجازات


  • سو استفاده کردن

  • maltreatment


    بدرفتاری

  • mauling


    ماولینگ

  • mistreatment


    مدیریت انسانی

  • manhandling


    سوء استفاده

  • mishandling


    خسارت

  • misuse


    صدمه


  • اعتراض

  • harm


    جراحت

  • impugnment


    بد استفاده


  • درمان بد


  • استفاده نامناسب


  • ill-treatment


  • ill-use


  • ill usage


لغت پیشنهادی

Chinese

لغت پیشنهادی

disability

لغت پیشنهادی

eminence