blundered

base info - اطلاعات اولیه

blundered - اشتباه گرفته

N/A - N/A

ˈblʌn.dɚ

UK :

ˈblʌn.dər

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [blundered] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • I could hear him blundering around in the darkness.


    می‌توانستم بشنوم که او در تاریکی در حال غلت زدن است.

  • Police blundered by not releasing more details about the case to focus public interest.


    پلیس با عدم انتشار جزئیات بیشتر در مورد این پرونده برای تمرکز منافع عمومی اشتباه کرد.

synonyms - مترادف
  • erred


    اشتباه کرد

  • flubbed


    رقیق شده

  • fumbled


    سرگردان شد

  • bungled


    به هم ریخته

  • botched


    خراب

  • fluffed


    پف کرده

  • boobed


    سینه زده

  • miscalculated


    اشتباه محاسبه شده

  • blew


    وزید

  • blown


    دمیده شده

  • misjudged


    اشتباه قضاوت کرد

  • goofed


    مسخره

  • confused


    سردرگم

  • screwed up


    خراب شده

  • fouled up


    خراب شد

  • messed up


    لیز خورد

  • slipped up


    مسخره شده

  • goofed up


    لوس شده

  • loused up


    اشتباه

  • made a mistake


    زمین خورد

  • got wrong


    بوو بو کرد

  • gotten wrong


    آن را منفجر کرد

  • tripped up


    توپ را رها کرد

  • made a boo-boo


    اشتباه فهمیدم

  • blew it


    اشتباه گرفت

  • blown it


    توپ زده

  • dropped the ball


    آدامس کرد

  • got it wrong


  • gotten it wrong


  • balled up


  • gummed up


antonyms - متضاد
  • took


    گرفت

  • accomplished


    انجام شده است

  • achieved


    به دست آورد

  • earned


    به دست آورده

  • received


    اخذ شده

  • won


    برنده شد

  • accepted


    پذیرفته شده

  • attained


    رسیده است

  • reached


    گل زد

  • scored


    فرود آمد

  • acquired


    به دست آمده

  • landed


    تهیه شده است

  • obtained


    امن شده است

  • procured


    گیر کرده

  • secured


    به تصویب رسید

  • snagged


    فرض

  • adopted


    بسته بندی شده

  • assumed


    آمد

  • bagged


    جمع آوری شده

  • came by


    بدست آورد

  • collected


    توری شده

  • gained


    متوجه آمریکا شد

  • got


    به پایان رسید

  • grabbed


    برداشت

  • netted


    درو کرد

  • realizedUS


    درو کردن

  • consummated


    اسکوپ زد

  • picked up


  • reaped


  • reapt


  • scooped


لغت پیشنهادی

largess

لغت پیشنهادی

preposterous

لغت پیشنهادی

venice