beamed
base info - اطلاعات اولیه
beamed - پرتو شد
adjective - صفت
/biːmd/
UK :
/biːmd/
US :
family - خانواده
google image
example
-
مثال
یک سقف پرتو بلند
او از اظهارات او از خوشحالی/خشنودی درخشید.
کودک هنگام دریافت جایزه به سمت معلمش پرتاب کرد.
در حالی که لبخند می زد گفت: «از دیدنت خیلی خوشحالم.»
در حالی که قایق در حال حرکت بود، خورشید تابید (= به شدت درخشید).
کنسرت از طریق ماهواره در سراسر جهان پخش شد.
synonyms
-
مترادف
broadcast
پخش
channelledUK
channelledUK
channeledUS
channeledUS
radiated
تشعشع کرد
sent
ارسال شد
antonyms
-
متضاد
banned
ممنوع شد
censored
سانسور شده
axed
تیشه زده
booted
بوت شده
bounced
برگشت
terminated
خاتمه یافت
canned
کنسرو شده
