smashed
base info - اطلاعات اولیه
smashed - خرد شد
adjective - صفت
/smæʃt/
UK :
/smæʃt/
US :
family - خانواده
google image
description
-
توضیح
بسیار مست یا تحت تأثیر یک دارو
به شدت مست، یا به شدت تحت تاثیر مواد مخدر غیرقانونی
شما تعداد کمی منزوی را دریافت می کنید که شکسته می شوند.
او دید که یک ردیف واقعی در حال شکل گیری است و صورتش در حال شکسته شدن است.
هر چیزی بزرگتر خراب می شد
synonyms
-
مترادف
shattered
متلاشی شد
fragmented
تکه تکه شده
شکسته شده
fractured
منهدم شد
busted
نابود
destroyed
خرد شده
crushed
تخریب شده
demolished
فرو ریخت
crumbled
له شده
mashed
پاره شده
ruptured
شکاف
splintered
پاره پاره
در بیت
in pieces
در smithereens
in bits
ترک خورده
in smithereens
جدا از هم
cracked
شکسته شد
disintegrated
در آهنگران
separated
شکاف خورده
snapped
تلخ
shredded
ناهموار. ناجور
slivered
تکه تکه
chipped
از هم گسیخته
in smithers
cleft
fissured
bitty
scrappy
uneven
patchy
disjointed
