constricted

base info - اطلاعات اولیه

constricted - منقبض

adjective - صفت

/kənˈstrɪktɪd/

UK :

/kənˈstrɪktɪd/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [constricted] در گوگل
description - توضیح
  • past simple and past participle of constrict


    ماضی ساده و ماضی از منقبض کردن

  • to become tighter and narrower, or to make something become tighter and narrower


    تنگ‌تر و باریک‌تر شدن یا تنگ‌تر و باریک‌تر شدن چیزی

  • to limit an action or behaviour


    برای محدود کردن یک عمل یا رفتار

example - مثال
  • Her throat felt dry and constricted.


    گلویش خشک و منقبض شده بود.

  • a constricted vision of the world


    یک دید محدود از جهان

  • He hated wearing a tie - he felt it constricted his breathing.


    او از بستن کراوات متنفر بود - احساس می کرد که نفسش را تنگ می کند.

  • When you're dancing, you don't want to wear anything that constricts your movements.


    وقتی در حال رقصیدن هستید، نمی خواهید چیزی بپوشید که حرکات شما را محدود کند.

  • The drug causes the blood vessels to constrict.


    این دارو باعث انقباض عروق خونی می شود.

  • Too many rules had constricted her lifestyle.


    قوانین بیش از حد سبک زندگی او را محدود کرده بود.

synonyms - مترادف
  • restricted


    محصور

  • confined


    محدود


  • محدود، تنگ

  • cramped


    تنگ


  • کم اهمیت


  • حداقل


  • تنگ شده

  • minimal


    فشرده - جمع و جور

  • straitened


    ناآرام

  • compact


    تنگه

  • incommodious


    کوچک

  • strait


    پوک


  • ناکافی

  • poky


    بستن

  • inadequate


    پراکنده


  • ناراحت

  • sparse


    فشرده شده

  • uncomfortable


    محدود شده است

  • squeezed


    منفجر شده

  • circumscribed


    گیر کرده

  • pent


    پر شده در

  • jammed


    محدود کردن

  • bounded


    meagreUK

  • hemmed in


    شلوغ

  • confining


    نیشگون گرفته

  • meagreUK


    بسته بندی شده

  • crowded


    ناتوان

  • congested


  • pinched


  • packed


  • incapacious


antonyms - متضاد

  • رایگان

  • roomy


    جادار

  • spacious


    بزرگ جادار فراخ

  • capacious


    ظرفیت دار

  • commodious


    کالایی


  • بزرگ

  • big


    سخاوتمندانه


  • وسیع

  • generous


    گسترده


  • قابل اندازه


  • باز کن

  • sizeable


    حجیم


  • قابل توجه

  • expansive


    راحت

  • voluminous


    کافی

  • sizable


    عظیم


  • عالی

  • ample


    قصری


  • کاملا باز


  • فراوان


  • پر شده


  • بی حد و مرز

  • palatial


    فضایی


  • بخشنده


  • abundant




  • boundless


  • spacey


  • bountiful


لغت پیشنهادی

publisher

لغت پیشنهادی

weirdness

لغت پیشنهادی

bulky