constricted
constricted - منقبض
adjective - صفت
UK :
US :
گلویش خشک و منقبض شده بود.
یک دید محدود از جهان
او از بستن کراوات متنفر بود - احساس می کرد که نفسش را تنگ می کند.
وقتی در حال رقصیدن هستید، نمی خواهید چیزی بپوشید که حرکات شما را محدود کند.
این دارو باعث انقباض عروق خونی می شود.
قوانین بیش از حد سبک زندگی او را محدود کرده بود.
restricted
محصور
confined
محدود
محدود، تنگ
cramped
تنگ
کم اهمیت
حداقل
تنگ شده
minimal
فشرده - جمع و جور
straitened
ناآرام
compact
تنگه
incommodious
کوچک
strait
پوک
ناکافی
poky
بستن
inadequate
پراکنده
ناراحت
sparse
فشرده شده
uncomfortable
محدود شده است
squeezed
منفجر شده
circumscribed
گیر کرده
pent
پر شده در
jammed
محدود کردن
bounded
meagreUK
hemmed in
شلوغ
confining
نیشگون گرفته
meagreUK
بسته بندی شده
crowded
ناتوان
congested
pinched
packed
incapacious
رایگان
roomy
جادار
spacious
بزرگ جادار فراخ
capacious
ظرفیت دار
commodious
کالایی
بزرگ
سخاوتمندانه
وسیع
generous
گسترده
قابل اندازه
باز کن
sizeable
حجیم
قابل توجه
expansive
راحت
voluminous
کافی
sizable
عظیم
عالی
ample
قصری
کاملا باز
فراوان
پر شده
بی حد و مرز
palatial
فضایی
بخشنده
abundant
boundless
spacey
bountiful
