aesthete

base info - اطلاعات اولیه

aesthete - زیبایی

noun - اسم

/ˈesθiːt/

UK :

/ˈiːsθiːt/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [aesthete] در گوگل
description - توضیح
  • someone who loves and understands beautiful things, such as art and music


    کسی که چیزهای زیبا مانند هنر و موسیقی را دوست دارد و می فهمد

  • a person who understands and enjoys beauty


    فردی که زیبایی را می فهمد و از آن لذت می برد

  • Don't we have in him a formalist, in fact an aesthete?


    آیا ما در او یک فرمالیست و در واقع یک زیبایی شناس نداریم؟

  • Among other traits of character Xerxes was an aesthete.


    در میان دیگر ویژگی‌های شخصیتی، خشایارشا یک زیبایی‌شناس بود.

  • The president of the bank was a hard-faced aesthete with cheekbones so deeply indented that he appeared skull-like under harsh ceiling lights.


    رئیس بانک یک زیبایی چهره سخت با استخوان گونه های عمیقی بود که زیر نورهای خشن سقف شبیه جمجمه به نظر می رسید.

  • Ever the aesthete, he admits that the container looks hideous but he likes the elegance of a dedicated storage system.


    او اعتراف می کند که ظروف زشت به نظر می رسد اما ظرافت یک سیستم ذخیره سازی اختصاصی را دوست دارد.

  • For he is the AESTHETE, as I had Yeats speak of him.


    زیرا او زیباشناس است، همانطور که من از ییتس خواسته بودم از او صحبت کند.

  • Perish that one might be polite or circumspect - such is the mark of the aesthete.


    هلاک شو که ممکن است فرد مؤدب یا محتاط باشد - این نشانه زیبایی است.

example - مثال
  • The ugliness of the city would make an aesthete like you shudder.


    زشتی شهر اصحابی مثل تو را به لرزه در می آورد.

synonyms - مترادف
  • aesthetician


    زیبایی شناس

  • cognoscente


    cognoscente

  • connoisseur


    خبره

  • dilettante


    دلتنگی

  • aestheteUK


    aestheteUK


  • عاشق هنر


  • فرد خوش سلیقه


  • قدرت


  • متخصص


  • کارشناس

  • maven


    ماون

  • savant


    دانشمند

  • whiz


    ویز

  • guru


    گورو

  • ace


    آس

  • dab


    ضربه زدن

  • aficionado


    علاقه مند


  • قضاوت کنید

  • adept


    ماهر

  • mavin


    mavin


  • محقق

  • arbiter


    داور

  • geek


    خرخون

  • boffin


    بوفه

  • meister


    میستر


  • هنرمند

  • hotshot


    هات شات


  • دست

  • proficient


    مسلط

  • shark


    کوسه


  • استاد

antonyms - متضاد
  • hoi polloi


    هوی پولوی

لغت پیشنهادی

clumsily

لغت پیشنهادی

collision

لغت پیشنهادی

agonize