operationally

base info - اطلاعات اولیه

operationally - به صورت عملیاتی

adverb - قید

/ˌɑːpəˈreɪʃənəli/

UK :

/ˌɒpəˈreɪʃənəli/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [operationally] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • The company continues to produce strong results operationally.


    این شرکت همچنان به تولید نتایج قوی از نظر عملیاتی ادامه می دهد.

  • This new system must be technically and operationally feasible.


    این سیستم جدید باید از نظر فنی و عملیاتی قابل اجرا باشد.

  • The aircraft was used operationally as a strategic bomber.


    این هواپیما به عنوان یک بمب افکن استراتژیک مورد استفاده قرار گرفت.

  • The idea is operationally and economically unfeasible.


    این ایده از نظر عملیاتی و اقتصادی غیرممکن است.

  • The latest model is more operationally reliable.


    آخرین مدل از نظر عملیاتی قابل اعتمادتر است.

  • The company's founder has not been operationally active for four years.


    موسس این شرکت چهار سال است که فعالیت عملیاتی نداشته است.

synonyms - مترادف
  • operatively


    به صورت عملی

  • actively


    به طور فعال

  • runningly


    در حال اجرا

  • functionally


    عملا

  • lively


    زنده


  • به طور موثر

  • livingly


    سرزنده

  • serviceably


    قابل خدمات رسانی

  • usably


    قابل استفاده

  • workably


    قابل اجرا

  • practicably


    قابل دوام

  • viably


    مفید

  • usefully


    مناسب

  • practically


    به راحتی

  • fitly


    به طور آماده

  • readily


    در حال حاضر

  • preparedly


    به صورت متحرک


  • معتبر

  • movingly


    در حقیقت

  • validly


    بی پرده

  • applicably


    الزام آور

  • efficiently


    به طور مداوم


  • به صورت پویا

  • openly


    در دسترس است

  • bindingly


    قابل دسترسی

  • ongoingly


    به طور قانونی

  • dynamically


    به صورت قانونی

  • availably


  • accessibly


  • lawfully


  • legally


antonyms - متضاد
  • brokenly


    شکسته

  • nonfunctionally


    غیر کاربردی

  • deadly


    مرگبار

  • inactively


    به صورت غیر فعال

  • nonoperatively


    غیر جراحی

  • impossibly


    غیر ممکن

  • uselessly


    بی فایده

  • worthlessly


    بی ارزش

لغت پیشنهادی

comrades

لغت پیشنهادی

unproductive

لغت پیشنهادی

apatosaurus