bereave

base info - اطلاعات اولیه

bereave - داغدار شدن

verb - فعل

/bɪˈriːv/

UK :

/bɪˈriːv/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [bereave] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • The ceremony was an ordeal for those who had been recently bereaved.


    این مراسم برای کسانی که اخیراً داغدار شده بودند یک مصیبت بود.

  • Everyone who has been bereaved has to find his or her own way of coping.


    هر کسی که سوگوار شده است باید راه خودش را برای مقابله پیدا کند.

synonyms - مترادف
  • divest


    واگذار کردن


  • نوار

  • deprive


    محروم کردن

  • rob


    غارت

  • dispossess


    سلب مالکیت

  • abate


    کاهش دادن

  • benim


    بنیم

  • relieve


    مسکن

  • expropriate


    مصادره کردن


  • انکار

  • despoil


    خراب کردن

  • disinherit


    سلب ارث

  • cheat out of


    تقلب کردن


  • انجام دادن از

  • diddle out of


    از


  • بردن

  • bankrupt


    ورشکسته

  • reave


    برداشتن

  • oust


    اخراج کردن

  • denude


    برهنه کردن


  • فریب از

  • fleece


    پشم گوسفند


  • جداگانه، مجزا

  • bleed


    خونریزی

  • confiscate


    مصادره کند


  • دور کردن از


  • مناسب


  • خاموش کردن


  • انداختن تو خیابون


  • کنار کشیدن


antonyms - متضاد
  • clothe


    لباس


  • پوشش


  • نگه دارید


  • نگاه داشتن


  • دادن


  • وارد کردن


  • مناسب

  • endow


    وقف کردن


  • ساختن

  • bestow


    عطا کردن


  • عرضه

  • confer


    اهدا کردن

  • indulge


    افراط کردن


  • پیشنهاد


  • فراهم کند


  • غنی سازی

  • enrich


    حاضر


لغت پیشنهادی

operate

لغت پیشنهادی

autocrat

لغت پیشنهادی

anyplace