build

base info - اطلاعات اولیه

build - ساختن

verb - فعل

/bɪld/

UK :

/bɪld/

US :

family - خانواده
build
ساختن
builder
سازنده
building
ساختمان
built
ساخته شده
rebuild
بازسازی کنید
google image
نتیجه جستجوی لغت [build] در گوگل
description - توضیح
example - مثال

  • آنها مجوز ساخت 200 خانه جدید را دارند.

  • to build a plant/facility/structure


    برای ساختن یک کارخانه/تاسیسات/ساختار

  • We build computer systems for large companies.


    ما برای شرکت های بزرگ سیستم های کامپیوتری می سازیم.

  • Robins build nests almost anywhere.


    رابین ها تقریباً در هر جایی لانه می سازند.

  • They don't have the money to build roads.


    پول ساخت جاده ندارند.

  • They're going to build on the site of the old power station.


    آنها قرار است در محل نیروگاه قدیمی بسازند.

  • The houses are built out of local stone.


    خانه ها از سنگ محلی ساخته شده اند.

  • apartment blocks built in brick and concrete


    بلوک های آپارتمانی ساخته شده از آجر و بتون

  • They had a house built for them.


    خانه ای برایشان ساخته بودند.

  • David built us a shed in the back yard.


    دیوید برای ما یک آلونک در حیاط پشتی ساخت.

  • They are trying to build long-term relationships.


    آنها در تلاش برای ایجاد روابط طولانی مدت هستند.

  • It is important to build a network of like-minded colleagues.


    ایجاد شبکه ای از همکاران همفکر مهم است.

  • to build a community/society


    برای ساختن یک جامعه/جامعه


  • ما می خواهیم زندگی بهتری بسازیم.


  • ما بر ایجاد کسب و کار به صورت تک مشتری تمرکز کردیم.

  • The tension and excitement built gradually all day.


    تنش و هیجان به تدریج در تمام روز ایجاد شد.

  • As a child he would wander round the boatyards, building castles in the air about owning a boat one day.


    در کودکی در قایق‌خانه‌ها پرسه می‌زد و در هوا قلعه‌هایی می‌ساخت تا روزی صاحب قایق شود.

  • a house built of stone


    خانه ای که از سنگ ساخته شده است

  • They’re going to build on the site of the old power station.


    کمد به راحتی جمع می شود.

  • The cupboard is easy to assemble.


    پلیس مجبور شد برای عقب نگه داشتن جمعیت موانع ایجاد کند.

  • Police had to erect barriers to keep crowds back.


    آنها در حال ایجاد هتل های جدید برای رونق گردشگری در این منطقه هستند.

  • They’re putting up new hotels in order to boost tourism in the area.


    او به عنوان یک قاضی سخت کوش شهرت پیدا کرده است.

  • She has built a reputation as a hard-working judge.


    او حرفه جدیدی برای خود ساخته است.

  • She's built a new career for herself.


    این اطلاعات به ما کمک می کند تا تصویری از مهاجم او بسازیم.


  • آنها در کنار رودخانه خانه های جدید می سازند.

  • They're building new houses by the river.


    پرندگان لانه خود را روی درخت ساختند.

  • The birds built their nest in the tree.


    این خانه های قدیمی از سنگ ساخته شده اند (= ساخته شده اند).

  • These old houses are built (= made) of stone.


    پیمانکاران شروع به ساخت و ساز در زمین های بایر نزدیک شهر کرده اند.

  • Contractors have started building on waste land near the town.


    ما می خواهیم آینده بهتری برای فرزندانمان بسازیم.


  • مظنون بدنی باریک با موهای کوتاه و تیره داشت.

  • The suspect was of slim build with short dark hair.


synonyms - مترادف

  • ساختن


  • فرم

  • fabricate


    بالا بردن


  • جمع آوری کنید


  • ايجاد كردن

  • assemble


    ایستاده


  • روش

  • erect


    ساخت


  • مدل

  • manufacture


    قطعه

  • forge


    عقب


  • moldUS


  • moldUK

  • rear


    تولید کردن

  • moldUS


    شکل

  • mouldUK


    نجار


  • قالب


  • گردآوری

  • carpenter


    شیرینی


  • تدبیر

  • compile


    مهندس


  • قاب

  • confect


    پیش ساخته

  • contrive


    بازسازی کنید

  • edify


    مجسمه سازی


  • synthesiseUK


  • prefabricate


  • reconstruct


  • sculpture


  • synthesiseUK


antonyms - متضاد
  • demolish


    تخریب

  • dismantle


    از بین بردن

  • raze


    با خاک یکسان کردن

  • deconstruct


    ساختارشکنی


  • از بین رفتن

  • disassemble


    پیاده کردن

  • unbuild


    ساخته نشده

  • fell


    سقوط


  • مرحله

  • topple


    سرنگون کردن

  • annihilate


    نابود کردن

  • dilapidate


    مخروبه

  • ravage


    ویران کردن

  • ruin


    خراب کردن

  • smash


    درهم کوبیدن


  • نوار


  • جمع

  • undo


    لغو کردن

  • wreck


    بولدوزه

  • bulldoze


    صاف کردن

  • decimate


    متلاشی کردن

  • devastate


    خاموش کردن

  • flatten


    محو کردن

  • dismember


    pulveriseUK

  • extinguish


    پودر کردن ایالات متحده

  • obliterate


    unrig

  • pulveriseUK


    ضربه به قطعات

  • pulverizeUS


    تکه تکه کردن

  • unrig


  • blow to bits


  • blow to pieces


لغت پیشنهادی

sunrise

لغت پیشنهادی

too

لغت پیشنهادی

beckoned