destroy

base info - اطلاعات اولیه

destroy - از بین رفتن

verb - فعل

/dɪˈstrɔɪ/

UK :

/dɪˈstrɔɪ/

US :

family - خانواده
destroyer
ناوشکن
destruction
تخریب
indestructible
نابود نشدنی
destructive
مخرب
destructively
به طور مخرب
destroy
از بین رفتن
google image
نتیجه جستجوی لغت [destroy] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • The building was completely destroyed by fire.


    این ساختمان در اثر آتش سوزی به طور کامل تخریب شد.

  • The earthquake damaged or destroyed countless homes.


    این زمین لرزه خانه های بی شماری را تخریب یا تخریب کرد.

  • Some of the habitat has already been totally destroyed.


    برخی از زیستگاه ها قبلاً به طور کامل تخریب شده است.

  • They've destroyed all the evidence.


    آنها تمام شواهد را از بین برده اند.

  • Failure was slowly destroying him.


    شکست کم کم داشت او را نابود می کرد.

  • She threatened to destroy my reputation.


    او تهدید کرد که آبروی من را خواهد برد.

  • He wanted revenge on the man who had destroyed his life.


    او می خواست از مردی که زندگی او را نابود کرده بود انتقام بگیرد.

  • Their lives have been virtually destroyed by this tragedy.


    زندگی آنها عملاً توسط این فاجعه نابود شده است.

  • The injured horse had to be destroyed.


    اسب مجروح باید نابود می شد.

  • Drugs can destroy the health and lives of young people.


    مواد مخدر می تواند سلامت و زندگی جوانان را از بین ببرد.

  • He physically destroyed the computer by smashing it to pieces.


    او کامپیوتر را با تکه تکه کردن آن به طور فیزیکی نابود کرد.

  • Our greed may ultimately destroy the planet.


    طمع ما ممکن است در نهایت سیاره را نابود کند.

  • She seemed intent on destroying everything they had built up together.


    به نظر می رسید قصد داشت هر چیزی را که با هم ساخته بودند را از بین ببرد.

  • That guy just single-handedly destroyed everything we've worked for.


    آن مرد فقط به تنهایی همه چیزهایی را که ما برای آن کار کرده ایم نابود کرد.

  • The bomb hit instantly destroying the building.


    بمب اصابت کرد و بلافاصله ساختمان را ویران کرد.

  • The earthquake literally destroyed their villages.


    زلزله به معنای واقعی کلمه روستاهای آنها را ویران کرد.

  • The rainforest is being systematically destroyed.


    جنگل های بارانی به طور سیستماتیک در حال نابودی است.

  • These weapons are capable of destroying the entire planet.


    این سلاح ها قادرند کل سیاره را نابود کنند.

  • This disease threatens to destroy many of our native trees.


    این بیماری بسیاری از درختان بومی ما را تهدید می کند.

  • a new attempt to destroy enemy positions


    تلاشی جدید برای تخریب مواضع دشمن

  • The brigade's mission was to destroy the enemy.


    مأموریت تیپ انهدام دشمن بود.

  • Heat gradually destroys vitamin C.


    گرما به تدریج ویتامین C را از بین می برد.

  • You have destroyed my hopes of happiness.


    امیدهای خوشبختی مرا نابود کردی.

  • Most of the old part of the city was destroyed by bombs during the war.


    بیشتر قسمت های قدیمی شهر در طول جنگ توسط بمب ها ویران شد.

  • The accident seemed to have completely/totally destroyed his confidence.


    به نظر می رسید این تصادف اعتماد به نفس او را به طور کامل/کلا از بین برده است.

  • You can use a shredder to destroy old bank statements.


    می توانید از یک خردکن برای از بین بردن صورت حساب های بانکی قدیمی استفاده کنید.

  • Losing his job seemed to completely destroy his confidence.


    به نظر می رسید از دست دادن شغلش اعتماد به نفس او را کاملاً از بین می برد.

synonyms - مترادف
  • ruin


    خراب کردن

  • wreck


    ویران کردن

  • devastate


    تخریب

  • demolish


    از بین بردن

  • spoil


    درهم کوبیدن

  • smash


    اژدر

  • torpedo


    هدر


  • جمع

  • ravage


    متروک


  • سقوط

  • desolate


    مرحله

  • dismantle


    pulveriseUK

  • fell


    پودر کردن ایالات متحده


  • با خاک یکسان کردن

  • pulveriseUK


    فرو رفتن

  • pulverizeUS


    زباله ها

  • raze


    انفجار


  • تصادف در

  • trash


    دینامیت

  • blast


    روده


  • بمب

  • decimate


    شکستن

  • dynamite


    کرم رنگ

  • gut


    منفجر شود

  • wrack


    زمین زدن


  • هسته ای





  • nuke


antonyms - متضاد

لغت پیشنهادی

coarse

لغت پیشنهادی

Amsterdam

لغت پیشنهادی

aggrieved