kill
kill - کشتن
verb - فعل
UK :
US :
برای اینکه یک شخص یا حیوان بمیرد
کاری کردن که کاری متوقف شود یا از کار بیفتد
خیلی عصبانی بودن با کسی
ایجاد ناراحتی، ناراحتی، نگرانی و غیره به کسی
تا کسی را زیاد بخنداند
تا کسی بمیرد
کشتن عمدی یک نفر - وقتی در مورد این به عنوان جرم صحبت می شود استفاده می شود
کشتن کسی بدون قصد - وقتی در مورد این به عنوان جرم صحبت می شود استفاده می شود
to deliberately kill an important person especially a politician
کشتن عمدی یک شخص مهم، به ویژه یک سیاستمدار
کشتن شخص یا چیزی به روش خشونت آمیز - در گزارش های روزنامه ها و همچنین در داستان های قدیمی استفاده می شود
کشتن کسی به عنوان مجازات جرم
کسی را بکشند تا از ایجاد مشکل جلوگیری کنند
to kill someone in order to get rid of them especially an enemy or someone who is causing trouble for you
کسی را بکشید تا از شر او خلاص شوید، مخصوصاً دشمن یا کسی که برای شما دردسر ایجاد می کند
برای کشتن کسی
خودت را بکشی
برای کشتن تعداد زیادی از مردم به روشی خشونت آمیز
to kill a large number of people in a violent way. Slaughter is also used about killing animals for food
برای کشتن تعداد زیادی از مردم به روشی خشونت آمیز. در مورد کشتن حیوانات برای غذا نیز از ذبح استفاده می شود
برای کشتن تعداد زیادی از یک گروه خاص، به طوری که دیگر وجود نداشته باشند
عمل کشتن حیوان شکار شده
حیوانی که توسط حیوان دیگری کشته می شود
اگر کسی ایده، محصول و غیره را بکشد، تصمیم میگیرد توسعه آن، فروش آن و غیره را متوقف کند
باعث مرگ کسی یا چیزی شدن
برای متوقف کردن یا از بین بردن یک رابطه، فعالیت یا تجربه
نوشیدن همه چیز
برای کسی که تلاش یا مشکل زیادی ایجاد کند
برای کسی درد زیادی ایجاد کردن
اگر می گویید یک نفر شما را می کشد، یعنی از دست شما بسیار عصبانی می شود
خیلی خندیدن
حیوان یا پرنده ای که شکار و کشته شده باشد یا عمل کشتن
کشتن چیزی می تواند به معنای صدمه زدن، آسیب رساندن، حذف یا از بین بردن آن باشد
سرطان سالانه هزاران نفر را می کشد.
خستگی در هنگام رانندگی می تواند باعث مرگ شود.
در این حمله ده ها غیرنظامی کشته یا زخمی شدند.
او در اثر انفجار خودروی بمب گذاری شده نزدیک بود کشته شود.
هر دو خدمه در اثر اصابت موشک به هواپیمای آنها فوراً کشته شدند.
سه سرباز دیروز در عملیات (= هنگام جنگ) کشته شدند.
او سعی کرد من را بکشد!
تروریست ها گروگان ها را تهدید به کشتن کردند.
من یک اسپری برای از بین بردن علف های هرز خریدم.
مادرم مرا می کشد (= بر من بسیار خشمگین شود) وقتی بفهمد.
او سعی کرد با قرص خواب خود را بکشد.
در تلاش برای انجام کار تا فردا خودت را نکش. میتواند صبر کند.
برای کشتن یک شایعه
او ادعا می کند که رسانه های اجتماعی روابط را از بین می برند.
شکست شب گذشته شانس این تیم را برای صعود از بین برد.
موتور را کشت و از آن خارج شد.
تنها راه برای از بین بردن این فرآیند، راه اندازی مجدد کامپیوتر است.
پاهایم مرا می کشند.
بس کن! داری منو میکشی!
If looks could kill she thought seeing the expression that came over his face when he saw her she’d be dead on the pavement.
با دیدن حالتی که با دیدنش روی صورتش آمد، فکر کرد اگر نگاه ها می توانست بکشد، روی سنگفرش مرده بود.
نمیدانم برای ناراحتی او چه کردهام، اما اگر نگاه میتوانست بکشد…
او همیشه آن را روی صحنه می کشد.
این تیم در این فصل آن را در زمین می کشد!
ما زمان ورق بازی را کشتیم.
داشت از خنده خودش را می کشت.
در این تصادف سه نفر کشته شدند.
او به قتل او اعتراف کرد اما گفت که این کار غیرعمدی بوده است.
حیوانات به سرعت و به صورت انسانی کشته می شوند.
در جوانی به طور تصادفی برادرش را کشت.
تحقیقات به این نتیجه رسید که او به طور غیرقانونی کشته شده است.
زهر کم کم داشت او را می کشت.
آدم کشی
execute
اجرا کردن
slaughter
ذبح
assassinate
ترور کردن
massacre
قتل عام
slay
ذبح کردن
butcher
قصاب
eradicate
ریشه کن کردن
erase
پاک کردن
annihilate
نابود کردن
decimate
از بین بردن
exterminate
خاتمه دادن
terminate
هدر
انحلال
extirpate
ضربت زدن
liquidate
محو کردن
خاموش
whack
توپ سیاه
obliterate
پایین
یخ
blackball
neutraliseUK
خنثی کردن ایالات متحده
سفت
neutraliseUK
بالا
neutralizeUS
nix
stiff
خراش
ضربه زدن
nix
دود
scrag
smite
resurrect
زنده کردن
reanimate
جان دادن
animate
بیدار کردن
awaken
احیای
revive
دوباره بیدار شدن
reawaken
احیا کنند
resuscitate
rewaken
rewaken
احیا کردن
revivify
rewake
rewake
دوباره فعال کردن
reactivate
نفس تازه ای به
برگرداندن
به زندگی برگرداند
بوسه زندگی را به
زنده کردن از مردگان
به زندگی بازگرداند
بازگرداندن
revitalizeUS
revitalizeUS
بیدار شو
revitaliseUK
revitaliseUK
جوان کردن
rejuvenate
نفس کشیدن
enliven
به اطراف بیاورند
آوردن به
برانگیختن
تجدید
rouse
بازسازی کند
renew
کامل کردن
regenerate
