nearly

base info - اطلاعات اولیه

nearly - تقریبا

adverb - قید

/ˈnɪrli/

UK :

/ˈnɪəli/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [nearly] در گوگل
description - توضیح

  • تقریباً، اما نه کاملاً یا نه کاملاً


  • تقریباً یا نه کاملاً


  • خیلی کمتر


  • بسیار کمتر از آنچه می خواهید یا نیاز دارید

  • almost but not quite; close to


    تقریباً اما نه کاملاً؛ نزدیک به

  • Oh my goodness, it's nearly 12:30.


    وای خدای من، ساعت نزدیک به 12:30 است.


  • مشکل این است که هر کاری که انجام می دهید، تقریباً همیشه تنش عضلانی را افزایش می دهد و وضعیت را بدتر می کند.

  • He was nearly at the feeding-ground now.


    او اکنون تقریباً در زمین تغذیه بود.

  • I nearly died from salmonella poisoning.


    نزدیک بود بر اثر مسمومیت با سالمونلا بمیرم.

  • Porter Payne would drop by nearly every day to see how things were going.


    پورتر پین تقریباً هر روز می‌رفت تا ببیند اوضاع چطور پیش می‌رود.

  • The blizzard also nearly froze secondary trading, participants said.


    شرکت کنندگان گفتند که کولاک همچنین معاملات ثانویه را تقریباً متوقف کرد.

  • He was wearing pale blue brushed denim pants and a pale blue shirt that made his blue eyes look nearly luminous.


    او یک شلوار جین برس‌دار آبی کم‌رنگ و یک پیراهن آبی کم‌رنگ پوشیده بود که چشمان آبی‌اش را تقریباً درخشان نشان می‌داد.

  • Last summer nearly saw the second ascent of Ken's Fisherman's Tale by a visiting climber.


    تابستان گذشته تقریباً شاهد دومین صعود داستان ماهیگیر کن توسط یک کوهنورد مهمان بودیم.

  • He's nearly six feet tall.


    او نزدیک به شش فوت قد دارد.

  • Alas, it was not nearly so simple and many more complex problems remained to be solved.


    افسوس که تقریباً به این سادگی نبود و بسیاری از مشکلات پیچیده تری باقی مانده بود که باید حل شوند.

example - مثال
  • The bottle's nearly empty.


    بطری تقریبا خالی است

  • I've worked here for nearly two years.


    من نزدیک به دو سال اینجا کار کرده ام.

  • It's nearly time to leave.


    نزدیک به زمان رفتن است.

  • The audience was nearly all men.


    تماشاگران تقریباً همه مرد بودند.

  • He's nearly as tall as you are.


    او تقریباً به اندازه شما قد دارد.

  • They're nearly always late.


    آنها تقریباً همیشه دیر می کنند.

  • She very nearly died.


    خیلی نزدیک بود بمیرد

  • It's nearly impossible to get tickets for her gigs.


    تهیه بلیط برای کنسرت های او تقریبا غیرممکن است.

  • Sales have nearly doubled this year.


    فروش در سال جاری تقریباً دو برابر شده است.

  • It's not nearly as hot as last year.


    هوا به اندازه سال گذشته گرم نیست.


  • اکنون زمان کافی برای رسیدن به آنجا وجود ندارد.

  • The first stage is pretty nearly finished.


    مرحله اول تقریباً به پایان رسیده است.

  • She almost/​nearly/​practically missed her train.


    او تقریبا / تقریبا / عملا قطار خود را از دست داد.

  • Nearly all the students have bikes.


    تقریباً همه دانش آموزان دوچرخه دارند.

  • I’ve got practically every CD they’ve made.


    من تقریباً تمام سی دی هایی که آنها ساخته اند را دارم.

  • There were nearly 200 people at the meeting.


    نزدیک به 200 نفر در این جلسه حضور داشتند.

  • We only just got there in time.


    ما فقط به موقع به آنجا رسیدیم.

  • We almost/​nearly didn’t get there in time.


    تقریبا/تقریباً به موقع به آنجا نرسیدیم.

  • I’ll eat almost anything.


    من تقریبا هر چیزی را خواهم خورد

  • She’s hardly ever in


    او به سختی وارد می شود

  • She’s almost never in


    او تقریباً هرگز وارد نمی شود

  • The boat looked almost like a toy.


    قایق تقریباً شبیه یک اسباب بازی بود.

  • He was very nearly caught.


    او خیلی نزدیک بود گرفتار شود.

  • She nearly missed her train.


    نزدیک بود قطارش را از دست بدهد.

  • It's been nearly three months since my last haircut.


    نزدیک به سه ماه از آخرین مدل موهایم می گذرد.

  • I've nearly finished that book you lent me.


    من تقریباً آن کتابی را که به من قرض دادی تمام کردم.

  • She's nearly as tall as her father now.


    او اکنون تقریباً به اندازه پدرش قد دارد.

  • They'd eaten nearly everything.


    آنها تقریباً همه چیز را خورده بودند.

  • It was so funny - we nearly died laughing.


    خیلی خنده دار بود - نزدیک بود از خنده بمیریم.

  • She's not nearly as beautiful as you said she was.


    او تقریباً به آن زیبایی که شما گفتید نیست.

  • There's not nearly enough food for all these people!


    تقریباً غذای کافی برای همه این افراد وجود ندارد!

synonyms - مترادف
antonyms - متضاد

  • دقیقا


  • به معنای واقعی کلمه


  • موکدا

  • strictly


    به طور کامل


  • به طور مشخص


  • به صراحت

  • explicitly


    به درستی

  • correctly


    مستقیما

  • squarely


    کاملا

  • accurately


    دم دستی

  • wholly


    بدون اشتباه

  • smack-dab


    قطعا


  • به صورت کامل


  • مثبت


  • براستی

  • unerringly


    بدون ابهام


  • به هیچ وجه


  • فقط

  • positively


    در واقع


  • همه

  • expressly


    ضربه زدن


  • thoroughly


  • unequivocally


  • by no means




  • utterly



  • all


  • bang on


لغت پیشنهادی

enzyme

لغت پیشنهادی

replacing

لغت پیشنهادی

maps