worried
worried - نگران
adjective - صفت
UK :
US :
ناراضی هستید زیرا مدام به مشکلی فکر می کنید یا به اتفاق بدی که ممکن است رخ دهد
not feeling happy or relaxed because you keep thinking about a problem or something bad that might happen
احساس شادی یا آرامش نمی کنید زیرا مدام به مشکل یا اتفاق بدی فکر می کنید که ممکن است رخ دهد
worried because you think something bad might happen or has happened. Anxious is more formal than worried and is often used about a general feeling of worry when you are not sure what has happened
نگران هستید زیرا فکر می کنید ممکن است اتفاق بدی بیفتد یا اتفاق افتاده باشد. مضطرب بیشتر رسمی است تا نگران، و اغلب در مورد احساس عمومی نگرانی استفاده می شود، زمانی که مطمئن نیستید چه اتفاقی افتاده است.
نگران یا ترسیده از کاری که قرار است انجام دهید یا تجربه کنید، و قادر به آرامش نیستید
a little worried because you feel there may be something wrong and you are not sure what is going to happen
کمی نگران هستید زیرا احساس می کنید ممکن است مشکلی وجود داشته باشد و مطمئن نیستید که قرار است چه اتفاقی بیفتد
نگران، معمولاً در مورد مشکلی که بر شخص دیگری تأثیر می گذارد یا کشور یا جهان را تحت تأثیر قرار می دهد
نگران چیزی که اتفاق می افتد - اغلب در جملات منفی استفاده می شود
بسیار نگران، به طوری که شما در مورد چیزی بسیار فکر می کنم
a little worried about something you are going to do or about the future because you are not sure what it will be like
کمی نگران کاری که قرار است انجام دهید، یا در مورد آینده، زیرا مطمئن نیستید که چگونه خواهد بود
بسیار نگران و خسته به دلیل مشکلات، کار زیاد و غیره، و قادر به استراحت یا لذت بردن از زندگی نیست
ناراضی هستید زیرا به مشکلات یا چیزهای ناخوشایندی فکر می کنید که ممکن است رخ دهد
anxious because you're thinking about problems or other unpleasant things that are happening or may happen
مضطرب هستید زیرا به مشکلات یا چیزهای ناخوشایندی که در حال رخ دادن یا ممکن است رخ دهد فکر می کنید
مشکل چیه؟ نگران به نظر میرسی
او در مورد خشکسالی بسیار نگران است و بسیار مبتکر است.
ما خیلی نگران مادربزرگ هستیم.
من واقعا نگران نیستم که چقدر هزینه می شود.
ماریون نگران از دست دادن شغلش بود.
And is it because of them that you're worried about the future - do you get depressed as a grandparent?
و آیا به خاطر آنهاست که شما نگران آینده هستید - آیا به عنوان پدربزرگ و مادربزرگ افسرده می شوید؟
من نگران هستم زیرا حساب من هنوز چکی را که مدتی پیش واریز کردم ثبت نکرده است.
هلن با حالتی نگران به من نگاه کرد.
مدتی است که مردم محلی آنجا نگران عوامل ایمنی موثر بر تونل هستند.
نگران بودم اگر آن را بشورم ممکن است کوچک شود.
چهره اش اینقدر نگران بود!
آنها آن نگاه نگران را که در صورت مردم در تیوب می بینید، دریافت می کردند.
دیو می توانست متوجه شود که او چقدر نگران است و سعی کرد به او اطمینان دهد.
او هم نگران بود که با فرشته بی انصافی کرده باشد.
او می گوید که نگران این است که ممکن است تغییری را از دست بدهد.
او با عجله به سمت ایستگاه رفت، نگران این بود که شاید قطارش را از دست بدهد.
ما نگران این هستیم که نتوانیم سطحی را که در گذشته ارائه کرده ایم ارائه دهیم.
شما نگران به نظر می رسید - چه چیزی است؟
اینقدر نگران به نظر نرسید!
من نگران او نیستم - او می تواند از خودش مراقبت کند.
پزشکان نگران شیوع احتمالی این بیماری هستند.
مردم واقعا نگران از دست دادن شغل خود هستند.
او به شدت نگران امنیت اوست.
نگران خانواده ام بودم.
ما خیلی نگران این نتایج نیستیم.
پلیس نگران است که این مرد مسلح باشد.
نگران بودم که نیای
کجا بودی؟ من نگران شده ام بیمار (= بسیار نگران).
سعی کنید نگران نباشید.
وقتی به خانه رسید والدین نگرانش منتظر او بودند.
نگاهی نگران به من انداخت.
یک لحظه مرا نگران کردی - فکر کردم استعفا می دهی!
شهروندان مناطق درون شهری به شدت نگران هستند و به درستی چنین هستند.
وقتی به خانه نرسیدند شروع به نگرانی کردم.
او نگران پسرش بود.
ما واقعا نگران شما بودیم!
من نگران بودم (که) در امتحان مردود شوم.
پشت میزش نشسته بود با حالت/ قیافه ای نگران.
به نظر نمی رسد که آنها نگران این وضعیت باشند.
You had me worried (= you made me feel anxious) back there - I thought for a second that you wouldn't be able to stop in time.
تو آنجا مرا نگران کردی (= باعث شدی احساس اضطراب کنم) - برای لحظه ای فکر کردم که نمی توانی به موقع متوقف شوی.
او نگران مریض (= شدیداً نگران) شد چون شنید که تصادفی رخ داده است.
وقتی تلفنش را جواب نداد خیلی نگران شدیم.
قیافه ای نگران در چهره داشت.
anxious
مشتاق
troubled
مشکل دار
upset
ناراحت
عصبی
می ترسد
نگران
tense
زمان فعل
uneasy
ناآرام
bothered
اذیت شد
disquieted
مضطرب
distressed
پریشان
disturbed
مختل
frightened
وحشت زده
perturbed
آشفته
apprehensive
دلهره آور
distracted
ترسناک
distraught
ناراحت کننده
fearful
بی صدا
fretting
سیمی
unquiet
مورچه
wired
روی لبه
antsy
اضافه کار شده
fretful
تاکید کرد
نگران بیمار
overwrought
مریض آسوده
stressed
لرزش
ترسیده
عذاب داده
quaking
tormented
calm
آرام
collected
جمع آوری شده
composed
تشکیل شده
relaxed
اسان گیر
easygoing
آماده
laid-back
خاطر جمع
poised
با یکدیگر
tranquil
غیر قابل بال زدن
assured
بی باک
خوشحال
unflappable
غیرقابل اغتشاش
fearless
بی تفاوت
صلح آمیز
imperturbable
ثابت
nonchalant
گاه به گاه
peaceful
دلداری داد
خونسرد
casual
همسطح
comforted
ساکت
coolheaded
سرد شده
levelheaded
راحت
بی اعصاب
chilled
آرام بخش
در صلح
nerveless
مطمئن به خود
sedate
خودساخته
خودکنترل شده
self-assured
self-composed
self-controlled