berserk
berserk - دیوانه شدن از خشم
adjective - صفت
UK :
US :
خیلی عصبانی یا خارج از کنترل
تحت کنترل نیست، بسیار هیجان زده، یا دیوانه است
اما چگونه می توان بالاترین طبقه ما را تا این حد دیوانه کرد؟
Toos threw unending series of berserk punches, ignoring incoming rounds as if they were raindrops on a pleasant spring day.
توس مجموعهای از مشتهای بیپایان را پرتاب میکرد و دورهای ورودی را نادیده میگرفت که گویی قطرات باران در یک روز دلپذیر بهاری هستند.
وقتی فهمید من کجا بودم عصبانی شد.
مردم از هیجان دیوانه شده بودند.
My mother will go berserk (= be extremely angry) when she finds out I've ruined her favourite dress.
مادرم وقتی بفهمد من لباس مورد علاقه اش را خراب کرده ام از کوره در می رود (= به شدت عصبانی می شود).
او نمره کامل را دریافت کرد و جمعیت دیوانه شدند.
دیوانه
دیوانه شده
frenzied
وحشی
هیستریک
hysterical
جسور
crazed
آشفته
maniacal
مجنون
raving
زوال عقل
deranged
هار
insane
شیدایی
demented
ذهنی
rabid
غیر قابل کنترل
manic
آجیل
برکو
uncontrollable
از کوره در رفته
nuts
هایپر
berko
بوزینه
frantic
غمگین
hyper
موز
nutty
دلخراش
ape
بارمی
amok
خفاش ها
bananas
باتی
bonkers
یدکی
barmy
بارو
bats
کراکرها
batty
خم کردن
spare
barro
crackers
crook
rational
گویا
sane
عاقل
balanced
متعادل
uncrazy
غیر دیوانه
صدا
compos mentis
compos mentes
functional
کاربردی
به ترتیب
تحت کنترل
sensible
معقول
adjusted
تنظیم شده
believeable
قابل باور
هوشمندانه
realistic
واقع بین
مسئول
روشن
well-adjusted
خوب تنظیم شده
calm
آرام
سالم
unneurotic
غیر عصبی
lucid
شفاف
collected
جمع آوری شده
از نظر ذهنی سالم
mentally sound