bluntly

base info - اطلاعات اولیه

bluntly - به صراحت

adverb - قید

/ˈblʌntli/

UK :

/ˈblʌntli/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [bluntly] در گوگل
description - توضیح
  • speaking in a direct honest way that sometimes upsets people


    صحبت کردن به روشی مستقیم و صادقانه که گاهی باعث ناراحتی مردم می شود

  • If you speak bluntly, you speak without trying to be polite or considering other people's feelings


    اگر صریح صحبت کنید، بدون اینکه بخواهید مودب باشید یا احساسات دیگران را در نظر بگیرید صحبت می کنید

  • Food on some all-inclusive packages can to put it bluntly, be mediocre.


    به بیان صریح، غذا در برخی از بسته‌های همه‌چیز می‌تواند متوسط ​​باشد.

  • To put it bluntly, nobody cares about strings of nucleic acids at all!


    به صراحت بگویم، هیچ کس اصلاً به رشته های اسیدهای نوکلئیک اهمیت نمی دهد!

  • Several people bluntly questioned his ability to do the job.


    چندین نفر به صراحت توانایی او را در انجام این کار زیر سوال بردند.

  • A much more important factor is, to put it bluntly, racism.


    یک عامل بسیار مهم تر، به صراحت، نژادپرستی است.

  • The Crowland chronicler goes further and states bluntly that Bourgchier was compelled to play his part.


    وقایع نگار کرولند پا را فراتر می گذارد و به صراحت می گوید که بورگچیه مجبور شد نقش خود را ایفا کند.

  • She says bluntly what she thinks about landowners, the Royal Family social injustice and access to the hills.


    او به صراحت می گوید که درباره مالکان، خانواده سلطنتی، بی عدالتی اجتماعی و دسترسی به تپه ها چه فکر می کند.

  • Put bluntly, while achievement has improved, there is no cause for mass rejoicing.


    به صراحت، در حالی که دستاوردها بهبود یافته است، هیچ دلیلی برای شادی دسته جمعی وجود ندارد.

example - مثال
  • To put it bluntly, I want a divorce.


    به صراحت بگویم من طلاق می خواهم.

  • ‘Is she dead?’ he asked bluntly.


    او با صراحت پرسید: او مرده است؟

  • She told me bluntly that I should lose weight.


    او به صراحت به من گفت که باید وزن کم کنم.

  • To put it bluntly, I can't afford it.


    به صراحت بگویم، من توان پرداخت آن را ندارم.

synonyms - مترادف
  • abruptly


    ناگهان

  • coarsely


    درشت

  • plainly


    به وضوح

  • curtly


    کوتاه

  • brusquely


    بی رحمانه


  • به زودی

  • tersely


    به طور مختصر

  • rudely


    بی ادبانه

  • gruffly


    خشن

  • sharply


    به شدت

  • unceremoniously


    بدون تشریفات

  • discourteously


    به سرعت

  • snappily


    بلوف

  • impolitely


    به صورت تکه تکه

  • bluffly


    غیر متمدنانه

  • snippily


    ترش

  • uncivilly


    پوسته پوسته

  • tartly


    با وقاحت

  • crustily


    خالصانه

  • bruskly


    به طرز ناگهانی

  • downrightly


    به طور خلاصه

  • ungraciously


    بهطور دقیق

  • snappishly


    بدون تدبیر


  • به طرز سوزناکی

  • crisply


    تقریبا

  • harshly


    احمقانه

  • tactlessly


  • briskly


  • caustically



  • surlily


antonyms - متضاد
  • evasively


    به صورت طفره آمیز

  • dishonestly


    ناصادقانه

  • deceitfully


    فریبکارانه

  • mendaciously


    به طرز دروغگویی

  • disingenuously


    به طور غیر صادقانه

  • deceptively


    به صورت فریبنده

  • unlawfully


    به طور غیرقانونی

  • illegally


    به صورت غیر قانونی

  • fraudulently


    به صورت متقلبانه

  • illegitimately


    به صورت نامشروع

  • unscrupulously


    بی وجدان

  • underhandedly


    پنهانی

  • corruptly


    فاسد

  • immorally


    غیر اخلاقی

  • illicitly


    به صورت غیرقانونی

  • unconscionably


    به اشتباه

  • wrongly


    به ناحق

  • unjustly


    نادرست

  • unethically


    به طور نافرجام

  • improperly


    بی شرف ایالات متحده

  • dissolutely


    به طور مخفیانه

  • dishonorablyUS


    با دل دروغ

  • surreptitiously


    به طور منحط

  • falseheartedly


    بی شرف انگلستان

  • degenerately


  • unrighteously


  • dishonourablyUK


لغت پیشنهادی

defend

لغت پیشنهادی

approximated

لغت پیشنهادی

reword