actuate

base info - اطلاعات اولیه

actuate - فعال کردن

verb - فعل

/ˈæktʃueɪt/

UK :

/ˈæktʃueɪt/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [actuate] در گوگل
description - توضیح
  • to make a piece of machinery start to operate


    تا یک ماشین آلات شروع به کار کنند


  • تا یک ماشین کار کند یا دلیلی باشد که یک شخص به روشی خاص عمل می کند

  • Additional components comprise an extra electro-hydraulic control valve to actuate fourth-to-fifth and fifth-to-fourth shifts and the extra gear set itself.


    اجزای اضافی شامل یک شیر کنترل الکتروهیدرولیک اضافی برای فعال کردن شیفت های چهارم به پنجم و پنجم به چهارم و خود مجموعه دنده اضافی است.

  • an electrically actuated lock


    یک قفل برقی

example - مثال
  • The timer must have been actuated by radio control.


    تایمر باید با کنترل رادیویی فعال شده باشد.

  • He was actuated entirely by malice.


    او کاملاً با سوء نیت تحریک شده بود.

  • A detonator is actuated by heat percussion, friction, or electricity.


    چاشنی توسط گرما، ضربه، اصطکاک یا الکتریسیته فعال می شود.

  • He was actuated almost entirely by altruism.


    او تقریباً به طور کامل توسط نوع دوستی برانگیخته شد.

synonyms - مترادف
  • activate


    فعال کردن


  • شروع کنید

  • trigger


    ماشه

  • initiate


    آغازکردن


  • عمل کنند


  • راندن

  • run


    اجرا کن

  • spark


    جرقه


  • حرکت

  • stimulate


    تحریک


  • سفر

  • energiseUK


    energiseUK

  • energizeUS


    energizeUS

  • initialiseUK


    InitialiseUK

  • initializeUS


    مقداردهی اولیه US

  • animate


    جان دادن


  • روشن کن


  • روشن کنید


  • عازم شدن


  • استارت آپ


  • شروع کردن

  • trigger off


    ماشه خاموش

  • get going


    رفتن


  • به حرکت درآورد

  • kick-start


    شروع ضربه


  • دست نزن

  • crank up


    میل لنگ

  • set going


    تنظیم کردن


  • وارد عمل شود


  • سریع


antonyms - متضاد
  • cut


    برش

  • deactivate


    از کار انداختن


  • کشتن


  • قطع کردن


  • خاموش کردن


  • غیر فعال کردن

  • disable


    جدا کردن

  • disengage


    neutraliseUK

  • neutraliseUK


    خنثی کردن ایالات متحده

  • neutralizeUS


    متوقف کردن


  • قطع شدن

  • disconnect


    مکث

  • halt


    خاموش کن


  • دستگیری


  • تعطیل کردن


  • غرفه

  • stall


    خاتمه دادن

  • terminate


    بررسی


  • پایان

  • end


    ترمز

  • decommission


    بسته

  • make inactive


    برق را بکش

  • brake


    بی حرکت کردن ایالات متحده


  • تعلیق کند

  • unplug


    معلوم شود

  • immobilizeUS


    خروج

  • suspend


    بستن


  • extinguish


  • log off



لغت پیشنهادی

atomize

لغت پیشنهادی

both

لغت پیشنهادی

amorous