blasted
blasted - منفجر شد
adjective - صفت
UK :
US :
برای ابراز ناراحتی استفاده می شود
در عباراتی برای بیان خشم استفاده می شود
used to refer to a plant or piece of land that has been damaged or destroyed by extreme cold heat or wind
برای اشاره به گیاه یا قطعه زمینی که در اثر سرما، گرما یا باد شدید آسیب دیده یا از بین رفته است استفاده می شود
drunk
مست
خیلی مهم است، من هنوز می توانم راهم را در اطراف این مکان انفجاری پیدا کنم.
با گذشتن از کشتی منفجر شده، به گوشه ای پیچیدم و این تنگه سر به فلک کشیده شگفت انگیز را بالای سرم دیدم.
به آن کشتی منفجر شده برگشتم.
چرا به آن کشتی منفجر شده رفتی؟
او فکر کرد که کل نمایش منفجر شده چه کابوس بدی است.
وقتی امشب به آن ویلای منفجر شده برگردیم، قرار است در این مورد صحبت کنیم.
infernal
جهنمی
doggone
سگک
danged
در معرض خطر قرار گرفت
rotten
پوسیده
bloody
خونین
freaking
وحشتناک
confounded
گیج شده
accursed
نفرین شده
damnable
لعنتی
cursed
فریب خورده
deuced
شعله ور
goddamned
سگ کشی شده
cussed
دورن
darn
دانگ
flaming
خون ریزی
doggoned
نفرین کردن
durn
چشمک زدن
dang
بدبخت
bleeding
مبارک
accurst
شکوفه دادن
blinking
متحمل شده
wretched
ورق زدن
blessed
گرانبها
blooming
اثرگذاری
darned
سرخ رنگ
durned
flipping
curst
precious
effing
ruddy
sober
هوشیار
سر راست
temperate
معتدل
خشک
teetotal
کل
abstemious
ممتنع
در حد متوسط
clear-headed
روشن سر
non-drinking
غیر آشامیدنی
cold sober
هوشیار سرد
self-abnegating
خود انکار کننده
self-denying
غیر ممتنع
nonindulgent
تمیز
مست نیست
not drunk
به اندازه یک قاضی هوشیار
not intoxicated
زاهد
سر روشن
ascetic
مهار شده
abstentious
پرهیز
abstaining
عدم نوشیدن
clearheaded
منضبط
restrained
غمگین
abstinent
ناراضی
nondrinking
مستقیم
disciplined
از حالت مستی در آمد
خود صاحب
unhappy
غیر مست
straightedge
sobered up
self-possessed
non-intoxicated
