decided

base info - اطلاعات اولیه

decided - تصمیم گرفت

adjective - صفت

/dɪˈsaɪdɪd/

UK :

/dɪˈsaɪdɪd/

US :

family - خانواده
decision
تصمیم گیری
indecision
بلاتکلیفی
undecided
تصمیم نگرفتم
decisive
تعیین کننده
indecisive
بلاتکلیف
decide
تصميم گرفتن
decidedly
به طور قطعی
decisively
قاطعانه
indecisively
بدون قاطعیت
google image
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [decided] در گوگل
description - توضیح
  • definite and easily noticed


    قطعی و به راحتی قابل مشاهده است


  • مشخص، واضح یا به راحتی قابل توجه است

  • clear; certain


    روشن؛ مسلم - قطعی

  • Jay liked her eyebrows, straight and black but with a decided curve at the end.


    جی از ابروهایش خوشش می‌آمد، صاف و مشکی اما با انحنای مشخص در پایان.

  • The new color is a decided improvement.


    رنگ جدید یک پیشرفت قطعی است.

  • But the unexpected return of Enda Gormley last weekend after serious injury is a decided plus.


    اما بازگشت غیرمنتظره اندا گورملی در آخر هفته گذشته پس از مصدومیت جدی یک امتیاز مثبت است.

  • Knowing enough of the language to understand what everyone else is saying is a decided plus.


    دانستن زبان کافی برای درک آنچه دیگران می گویند یک امتیاز مثبت است.

example - مثال
  • His height was a decided advantage in the job.


    قد او یک مزیت قطعی در کار بود.

  • He walked with a decided limp.


    با لنگی مصمم راه می رفت.

  • She was a very decided young woman eager to do some good in the world.


    او یک زن جوان بسیار مصمم بود که مشتاق انجام کارهای خوبی در دنیا بود.

  • The child is very decided about what she wants and doesn't want.


    کودک در مورد آنچه که می خواهد و نمی خواهد بسیار تصمیم می گیرد.

  • He had become even more decided in his views.


    او در دیدگاه های خود تصمیم بیشتری گرفته بود.

  • She had a decided advantage over her opponent.


    او برتری قطعی نسبت به حریف خود داشت.

  • There’s been a decided improvement in subway service.


    بهبود قطعی در خدمات مترو وجود دارد.

  • He was decidedly careful about what he told me.


    او قاطعانه مراقب آنچه به من می گفت بود.

synonyms - مترادف

  • متمایز


  • روشن

  • definite


    قطعی

  • unequivocal


    بی چون و چرا


  • مطلق


  • واضح


  • مثبت

  • pronounced


    تلفظ شده

  • unambiguous


    بدون ابهام

  • unmistakable


    غیر قابل اشتباه


  • مسلم - قطعی

  • clear-cut


    صریح

  • manifest


    آشکار

  • patent


    ثبت اختراع

  • undeniable


    غیر قابل انکار

  • undisputed


    بلامنازع

  • categorical


    طبقه بندی شده


  • بیان

  • indisputable


    تاکیدی

  • emphatic


    مشخص شده است

  • marked


    قابل توجه

  • noticeable


    قابل توجه، برجسته، موثر

  • striking


    غیر قابل تردید

  • unquestionable


    خاطر جمع


  • مشهود

  • assured


    فرار کن

  • evident


    مطمئن

  • nonambiguous


  • runaway



  • explicit


antonyms - متضاد
  • ambiguous


    مبهم

  • equivocal


    ابری

  • vague


    گیج کننده

  • obscure


    درهم

  • clouded


    نامشخص

  • confusing


    غیر واضح

  • fuzzy


    مرموز

  • indistinct


    قابل بحث

  • inexplicit


    نظری

  • unclear


    روشن نشده است

  • obfuscated


    نامعین

  • cryptic


    غیر آشکار

  • debatable


    افتضاح

  • speculative


    حل نشده

  • unclarified


    غیر قابل تشخیص

  • indefinite


    اسرار امیز

  • nonobvious


    تعریف نشده

  • abstruse


    ناخوشایند

  • unapparent


    سوال برانگیز

  • unresolved


    مشکوک

  • indistinguishable


    معمایی

  • mysterious


    تاریک

  • undefined


  • iffy


  • questionable


  • dubious


  • enigmatical


  • undetermined



  • indeterminate


  • indiscernible


لغت پیشنهادی

impaired

لغت پیشنهادی

sitcoms

لغت پیشنهادی

Bargello