poorly

base info - اطلاعات اولیه

poorly - ضعیف

adverb - قید

/ˈpʊrli/

UK :

/ˈpɔːli/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [poorly] در گوگل
description - توضیح

  • بد

  • ill


    بیمار


  • خوب نیست

  • ill


    محیط بانان با ادعای ساخت ضعیف این کارخانه، سال هاست که با افتتاح آن مخالفت می کنند.

  • Environmentalists, claiming that the plant is poorly constructed, have for years objected to its opening.


    یک اتاق کم نور

  • a poorly lit room


    تا به حال تمام کارهایی که به زنان آموزش داده می شد، از کار خانه گرفته تا قالی بافی، بی ارزش شده بود و دستمزد ناچیزی می گرفت.

  • Until now all that women were taught to do from housework to carpet weaving, was devalued and poorly paid.


    الیزابت در مقایسه با اسلاف خود، به ویژه در سال‌های آخر عمر، موقعیت ضعیفی برای دریافت وام نداشت.

  • Compared with her predecessors Elizabeth was poorly placed to raise loans, especially during her later years.


    با ژانرهای دیگر ضعیف عمل می کند.

  • It gets on poorly with other genres.


    وکلای بندر در آن زمان قراردادهایی با متن ضعیف تنظیم کردند که به درستی از منافع منطقه محافظت نمی کرد.

  • Port lawyers at the time drew up poorly worded contracts that do not properly protect district interests.


    مقاله واقعا ضعیف نوشته شده است.

  • The article is really poorly written.


example - مثال
  • a poorly attended meeting (= at which there are not many people)


    یک جلسه با حضور ضعیف (= که در آن افراد زیادی وجود ندارد)

  • poorly designed


    بد طراحی شده

  • The job is relatively poorly paid.


    شغل نسبتاً ضعیف است.

  • Our candidate fared poorly in the election (= did not get many votes).


    نامزد ما در انتخابات ضعیف عمل کرد (= رای زیادی کسب نکرد).

  • The movie is poorly acted.


    فیلم ضعیف بازی شده است.

  • Healthcare in the capital compares poorly with that in the rest of the country.


    مراقبت های بهداشتی در پایتخت در مقایسه با سایر نقاط کشور ضعیف است.

  • A business as poorly managed as that one doesn't deserve to succeed.


    کسب و کاری که به اندازه آن ضعیف مدیریت می شود، شایسته موفقیت نیست.

  • He says he's feeling poorly and he's going back to bed.


    او می گوید که حالش بد است و دوباره به رختخواب می رود.

synonyms - مترادف
  • frugally


    با صرفه جویی

  • meagerly


    ناچیز

  • meagrely


    بدون

  • paltrily


    به طور جدی


  • بخیل

  • exiguously


    به معنای

  • stingily


    به طور ناقص

  • meanly


    به اندازه کافی

  • deficiently


    اندک

  • insufficiently


    به زودی

  • scantly


    به ندرت


  • خواهان

  • scarcely


    پست

  • wantingly


    خسیس

  • lowly


    خودخواهانه

  • miserly


    از دست رفته

  • selfishly


    ججونلی

  • missingly


    به طور ناچیز

  • jejunely


    به طور محدود

  • scantily


    ناامید کننده

  • limitedly


    به صورت محدود

  • disappointingly


    متواضعانه

  • restrictedly


    به طور ناکافی

  • modestly


    به صورت پراکنده

  • inadequately


    به صورت کم

  • sparsely


    به طور غیر اساسی

  • sparely


    کم مصرف

  • negligibly


    کمی

  • insubstantially


  • skimpily


  • littly


antonyms - متضاد
  • acceptably


    قابل قبول

  • adequately


    به اندازه کافی

  • satisfactorily


    رضایت بخش


  • خوب


  • به خوبی


  • باشه

  • nicely


    خوش طعم

  • OK


    قابل عبور


  • نه خوب نه بد

  • palatably


    قابل تحمل

  • passably


    شایستگی

  • so-so


    ماهرانه

  • tolerably


    خیلی خوب

  • competently


    استادانه

  • expertly


    بسيار خوب

  • sufficiently


    توانا


  • شایسته

  • proficiently


    قابل خدمات رسانی

  • masterly


    اعتباری

  • alright


    لذت بخش

  • deftly


    خوشایند

  • ably


  • adeptly


  • decently


  • masterfully


  • adroitly


  • capably


  • serviceably


  • creditably


  • delightfully


  • pleasingly


لغت پیشنهادی

irreconcilable

لغت پیشنهادی

breakaway

لغت پیشنهادی

shrunk