blurry
blurry - تار
adjective - صفت
UK :
US :
blurry, distorted photographs
عکس های تار و تحریف شده
یک سیاست مبهم
استفاده از سه پایه به ثابت نگه داشتن دوربین و جلوگیری از تار شدن عکس ها کمک می کند.
متوجه شد که دیدش تار است.
حالا همه اینها فقط یک خاطره مبهم است.
آن وقت بود که همه چیز تار شد. شنبه یا یکشنبه بود که به ساحل رفتیم؟
قانون در این زمینه مبهم است.
There's an increasingly blurry line between work and home.
یک خط به طور فزاینده مبهم بین کار و خانه وجود دارد.
indistinct
نامشخص
faint
از هوش رفتن
unclear
غیر واضح
fuzzy
درهم
obscure
مبهم
shadowy
سایه دار
blurred
تار شد
hazy
مه آلود
indistinguishable
غیر قابل تشخیص
misty
کم نور
vague
سحابی
dim
تاریک
foggy
ابری
nebulous
گازدار
blear
کدر
cloudy
مات
gauzy
رنگ پریده
murky
فیلمی
opaque
نامعین
تعریف نشده
bleary
بد تعریف شده
filmy
خارج از توجه
indefinite
بدون تمرکز
undefined
فاقد تعریف
undetermined
woollyUK
ill-defined
unfocused
lacking definition
indiscernible
woollyUK
روشن
definite
قطعی
pellucid
سلیس
متمایز
مطمئن
در تمرکز
سبک
مسلم - قطعی
خاص
صریح
explicit
دقیق
precise
تعریف شده است
defined
آشکار
محدود
محدود، فانی
آفتابی
finite
به خوبی تعریف شده است
bounded
توضیح داد
sunny
هوشمندانه
well-defined
بی ابری
explained
گیج نشده
باهوش
uncloudy
مه آلود
unconfused
نورانی
intelligent
تیز
unhazy
صاف
luminous