buggered
buggered - اشکال زد
adjective - صفت
UK :
US :
اوه نه، تلویزیون خراب است.
خب من اذیت میشم! ببین کی اینجاست.
«این جلسه درباره چیست؟» «اگر بدانم ناراحت هستم.»
خوب من ناراحتم اگر بخواهم بعد از آنچه به من گفت به او کمک کنم.
تلویزیون خراب است، اما من نمی توانم آن را تعمیر کنم.
من بیش از 20 مایل راه رفتم - روز بعد مورد آزار و اذیت قرار گرفتم.
همه در
done in
انجام شده در
exhausted
خسته
fucked
لعنتی
برای آن
kaput
کاپوت
stuffed
پر شده
spent
صرف کرد
drained
تخلیه شده
weary
بوته شده
fatigued
ضرب و شتم
bushed
خرد شده
مدفوع کرد
سگ خسته
knackered
سجده کن
pooped
فرسوده
dog-tired
ضعیف شده
prostrate
کاملا خسته شدم
worn out
مشتاق
debilitated
جمع شده است
آماده رها کردن
enervated
ضرب و شتم مرده
tuckered out
پریده بیرون
فرسوده شده است
لنگی
shagged out
متلاشی شد
ضربه خورده
wearied
limp
shattered
whacked
operative
عامل
کار کردن
functional
کاربردی
functioning
عملکرد
operable
قابل اجرا
operant
عملیاتی
در حال اجرا
operational
درست شد
فعال
fixed
در حال حرکت
بر
moving
رفتن
زنده
going
قابل استفاده
قابل سرویس
usable
در حالت کار
قادر به عملکرد است
serviceable
در جریان
راه اندازی و در حال اجرا
تاثير گذار
زندگي كردن
سازنده
در حال استفاده
productive
