bridgehead

base info - اطلاعات اولیه

bridgehead - سر پل

noun - اسم

/ˈbrɪdʒhed/

UK :

/ˈbrɪdʒhed/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [bridgehead] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • This agreement will be a bridgehead for further talks.


    این توافق سرپلی برای مذاکرات بیشتر خواهد بود.

  • The advance troops established a bridgehead early in the fighting.


    نیروهای پیشرو در اوایل نبرد یک پل را ایجاد کردند.

synonyms - مترادف

  • پایه

  • foothold


    جای پا


  • موقعیت


  • خط مقدم

  • jumping-off point


    نقطه پرش

  • stepping stone


    سنگ زیر پا

  • vantage point


    نقطه نظر


  • پا در در


  • موقعیت استراتژیک

  • lodgementUS


    اقامت ایالات متحده

  • lodgmentUK


    اقامت انگلستان

  • beachhead


    سر ساحل

antonyms - متضاد
  • top


    بالا

  • apex


    راس


  • اوج

  • crown


    تاج پادشاهی


  • سر

  • mountaintop


    بالای کوه


  • اجلاس - همایش

  • pinnacle


    تاج

  • crest


    نکته

  • tip


    acme

  • vertex


    فستیژیوم

  • zenith


    سقف

  • acme


    ارتفاع

  • apogee


    گلدسته

  • fastigium


    بالاترین قسمت


  • بالاترین امتیاز


  • spire



  • highest part


  • highest point


لغت پیشنهادی

actuating

لغت پیشنهادی

social

لغت پیشنهادی

nameless