bun

base info - اطلاعات اولیه

bun - نان

noun - اسم

/bʌn/

UK :

/bʌn/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [bun] در گوگل
description - توضیح

  • یک کیک شیرین گرد کوچک


  • یک نوع نان گرد کوچک


  • اگر زنی موهایش را به صورت موی کش داشته باشد، آن را به شکل گرد کوچک در پشت سر می‌بندد


  • یک کیک کوچک، شیرین و معمولا گرد

  • a small round piece of bread especially one that is cut horizontally and holds a burger


    یک تکه نان کوچک و گرد، مخصوصاً نان که به صورت افقی بریده شده و یک برگر در آن قرار دارد

  • a woman's hairstyle where the hair is brought together into a round shape at the back of the head


    مدل موی زنانه که در آن موها به شکل گرد در پشت سر جمع می شوند

  • a buttock (= one side of a person's bottom)


    باسن (= یک طرف پایین یک نفر)


  • یک تکه نان کوچک و گرد که برای ساندویچ استفاده می شود یا یک نان کوچک گرد و شیرین

  • hair arranged into a round knot at the back of the head


    موهایی که به صورت گره ای گرد در پشت سر قرار گرفته اند

  • This species looks rather like a bun, but not highly convex, and with a five-sided outline.


    این گونه به نظر می رسد شبیه یک نان است، اما نه بسیار محدب، و با یک طرح پنج وجهی.

  • Spoon into the choux buns and sprinkle with paprika.


    داخل نان های چوکس بریزید و پاپریکا بپاشید.

  • She so obviously hadn't given up stuffing herself with Salmon's cream buns.


    واضح است که او از پر کردن نان‌های خامه‌ای سالمون برای خودش دست نکشیده بود.

  • Gao Yang counted seven old fingers buried in the steamed bun, which had long since given up its original shape.


    گائو یانگ هفت انگشت قدیمی مدفون در نان بخارپز را شمرد که مدتها بود شکل اولیه خود را از دست داده بود.

  • The blanched nape of a neck spiders of hair breaking free of the bun, twirling on the surface.


    پشت گردن سفید شده، عنکبوت هایی از مو که از نان جدا می شوند و روی سطح می چرخند.

  • While the buns were cooking members were divided into teams.


    در حالی که نان ها در حال پختن بودند، اعضا به تیم ها تقسیم شدند.

example - مثال
  • an iced bun


    یک نان یخی

  • a hamburger bun


    یک نان همبرگر

  • She wore her hair in a bun.


    موهایش را به صورت نان پوشیده بود.

  • She pulled her hair back into a messy bun.


    موهایش را دوباره به یک نان آشفته باز کرد.


  • زنی با موهای گشاد

  • a cinnamon bun


    یک نان دارچینی

  • Buy some hamburger buns for supper.


    برای شام چند نان همبرگر بخرید.

synonyms - مترادف
  • pastry


    شیرینی

  • cruller


    سنگ شکن

  • Danish


    دانمارکی


  • نان

  • doughnutUK


    دونات UK

  • donutUS


    donutUS

  • muffin


    کلوچه

  • scone


    اکلر

  • eclair


    رول شیرین


  • غواصی

  • dunker


    غرق کننده

  • sinker


    چورو

  • churro


    تارتلت

  • tartlet


    خمیری

  • pasty


    پای

  • pie


    تارت

  • tart


    حجم معاملات

  • turnover


    اشترودل

  • strudel


    éclair

  • éclair


    خوش طعم

  • dainty


    کیک


  • نوعی از نان شیرین

  • croissant


    پانتون

  • panettone


antonyms - متضاد

  • پایین انجام دهید

  • down hairstyle


    مدل موی پایین

لغت پیشنهادی

job

لغت پیشنهادی

married

لغت پیشنهادی

sunglasses