brazen

base info - اطلاعات اولیه

brazen - گستاخ

adjective - صفت

/ˈbreɪzn/

UK :

/ˈbreɪzn/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [brazen] در گوگل
description - توضیح
  • used to describe a person or the actions of a person who is not embarrassed about behaving in a wrong or immoral way


    برای توصیف شخصی یا اعمال شخصی استفاده می شود که از رفتار نادرست یا غیراخلاقی خجالت نمی کشد.

  • having a shiny yellow colour


    دارای رنگ زرد براق


  • واضح است، بدون هیچ تلاشی برای پنهان شدن

  • made of or covered in brass (= a bright yellow metal)


    ساخته شده یا پوشیده از برنج (= فلز زرد روشن)

  • (of something bad) done without trying to hide it


    (از کار بد) بدون تلاش برای پنهان کردن آن انجام شده است

  • We could go in and pass ourselves off as invited guests by being brazen.


    می توانستیم وارد شویم و با گستاخی خودمان را به عنوان مهمان دعوت کنیم.

  • At first they were careful to keep their illegal practices secret but as time went by they grew more brazen.


    در ابتدا آنها مراقب بودند که اعمال غیرقانونی خود را مخفی نگه دارند، اما با گذشت زمان، آنها گستاخ تر شدند.

  • At first I was scared but as I went on I became more brazen.


    اول می ترسیدم اما هرچه جلوتر می رفتم وقیح تر می شدم.

  • It was a perfect example of sheer brazen cheek.


    این یک نمونه کامل از گونه های بی شرمانه بود.

  • Maybe behind the gush there was something she wanted to say but wasn't brazen enough to bring out too openly.


    شاید پشت فوران چیزی بود که او می خواست بگوید، اما آنقدر گستاخ نبود که خیلی علنی بیان کند.

  • Atop a government building it is an act of brazen humiliation.


    بالای یک ساختمان دولتی، این یک عمل تحقیر آمیز وقیحانه است.

  • Trade in illegal tapes and computer software is brazen in some parts of the world.


    تجارت نوارهای غیرقانونی و نرم افزارهای رایانه ای در برخی از نقاط جهان گستاخانه است.

  • He met Agnes, the brazen lady-in-waiting, whom he had met on his last visit to Kinghorn.


    او با آگنس، بانوی وقیح در انتظار، که در آخرین دیدار خود از کینگ‌هورن ملاقات کرده بود، ملاقات کرد.

  • a brazen lie


    یک دروغ وقیحانه

  • His wife could no longer tolerate his brazen love affairs.


    همسرش دیگر نمی توانست عاشقانه های وقیحانه او را تحمل کند.

  • The shrill blast of their brazen trumpets echoed triumphantly through the heart of the land.


    صدای طنین شیپورهای گستاخ آنها پیروزمندانه در دل زمین طنین انداز شد.

  • The film explores alternative sexuality with coy eroticism and a brazen wit, but without resorting to degrading stereotypes.


    این فیلم جنسیت جایگزین را با اروتیسم و ​​شوخ طبعی گستاخانه، اما بدون توسل به کلیشه های تحقیرآمیز بررسی می کند.

example - مثال
  • She had become brazen about the whole affair.


    او در مورد کل ماجرا گستاخ شده بود.

  • his brazen admission that he was cheating


    اعتراف گستاخانه او به تقلب

  • They showed a brazen disregard for the law.


    آنها بی اعتنایی گستاخانه ای به قانون نشان دادند.

  • There were several instances of brazen cheating.


    چندین مورد از تقلب وقیحانه وجود داشت.

  • brazen cheating


    تقلب وقیحانه

  • He told me a brazen lie.


    او به من یک دروغ وقیحانه گفت.

  • What lies beyond the brazen gates of the palace?


    چه چیزی فراتر از دروازه های براق کاخ نهفته است؟

  • a brazen robbery in the downtown area


    سرقت وقیحانه در منطقه مرکزی شهر

synonyms - مترادف
  • bold


    پررنگ

  • brash


    بی پروا

  • impudent


    گستاخ

  • audacious


    جسور

  • cheeky


    پر رو

  • insolent


    بی احترام

  • impertinent


    متکبر

  • presumptuous


    رو به جلو


  • تازه


  • از خود راضی

  • cocky


    بی حیا

  • shameless


    برنجی

  • sassy


    عصبی

  • saucy


    عاقل

  • brassy


    بی شرم

  • nervy


    خروس


  • تلنگر

  • unabashed


    پرت

  • cocksure


    رژگونه زدایی

  • flip


    قوس

  • pert


    زورگو

  • immodest


    برهنه شد

  • unblushing


    آشفته

  • unashamed


    آشکار

  • brassbound


    بدون خجالت

  • arch


  • pushy


  • barefaced


  • contumelious


  • blatant


  • unembarrassed


antonyms - متضاد
  • shy


    خجالتی

  • timid


    ترسو

  • meek


    ملایم

  • mousey


    موش

  • mousy


    موشی

  • retiring


    بازنشستگی

  • cautious


    محتاط

  • decorous


    زیبا

  • diffident


    متفکر

  • mannerly


    به شیوه


  • فروتن

  • reserved


    رزرو شده است

  • respectful


    احترام

  • reticent


    تضعیف

  • secretive


    مخفیانه

  • stealthy


    یواشکی

  • discreet


    با احتیاط

  • humble


    ساکت


  • شرمنده

  • shamed


    برداشته شد

  • shamefaced


    کوچک شدن

  • bashful


    ترسناک

  • withdrawn


    راز

  • shrinking


    درونگرا

  • timorous


    بی ادعا

  • demure



  • introverted


  • clandestine


  • unassertive


  • coy


لغت پیشنهادی

smart

لغت پیشنهادی

antler

لغت پیشنهادی

form