imposed

base info - اطلاعات اولیه

imposed - تحمیل شده است

N/A - N/A

ɪmˈpoʊz

UK :

ɪmˈpəʊz

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [imposed] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • Very high taxes have recently been imposed on cigarettes.


    اخیرا مالیات های بسیار بالایی بر سیگار وضع شده است.

  • Judges are imposing increasingly heavy fines for minor driving offences.


    قضات جریمه های سنگین فزاینده ای را برای تخلفات جزئی رانندگی اعمال می کنند.

  • The council has imposed a ban on alcohol in the city parks.


    این شورا ممنوعیت مشروبات الکلی را در پارک های شهر وضع کرده است.

  • I don't want them to impose their religious beliefs on my children.


    من نمی خواهم آنها اعتقادات مذهبی خود را به فرزندانم تحمیل کنند.


  • ما باید نوعی نظم را در نحوه اداره این اداره اعمال کنیم.

  • Are you sure it's all right for me to come tonight? I don't want to impose.


    مطمئنی همه چی خوبه که امشب بیام؟ من نمی خواهم تحمیل کنم.

  • She's always imposing on people - asking favours and getting everyone to do things for her.


    او همیشه به مردم تحمیل می کند - از همه درخواست می کند که کارهایی برای او انجام دهند.

synonyms - مترادف
  • took


    گرفت

  • exacted


    مورد نیاز

  • extracted


    استخراج شده است

  • levied


    وضع شده است

  • claimed


    ادعا کرد

  • demanded


    مطالبه کرد

  • inflicted


    وارد شده است

  • introduced


    معرفی کرد

  • placed


    قرار داده شده

  • forced


    مجبور شد

  • put


    قرار دادن

  • set


    تنظیم

  • wreaked


    به هم ریخت

  • wrought


    ساخته شده است

  • foisted


    خمیده

  • laid


    گذاشته

  • charged


    متهم

  • applied


    کاربردی

  • enforced


    اجرا شد

  • fixt


    تعمیر

  • established


    ایجاد

  • decreed


    حکم کرد

  • instituted


    نهادینه شد

  • ordained


    منصوب شد

  • enacted


    تصویب شد

  • fixed


    درست شد

  • promulgated


    ابلاغ شد

  • fined


    جریمه شد

  • assessed


    ارزیابی شد

  • slapped


    سیلی زده

  • collected


    جمع آوری شده

antonyms - متضاد
  • vetoed


    وتو کرد

  • prevented


    جلوگیری کرد

  • banned


    ممنوع شد

  • opposed


    مخالف

  • barred


    مسدود

  • rejected


    رد شد

  • censured


    محکوم شد

  • disallowed


    غیر مجاز

  • hindered


    مانع شد

  • denied


    تکذیب کرد

  • disapproved


    مورد تایید قرار نگرفت

  • forbade


    منع کرد

  • interdicted


    نفی کرد

  • negated


    ممنوع است

  • prohibited


    منتفی شد

  • ruled out


    گلوله سیاه شده

  • blackballed


    نپذیرفتن

  • declined


    تخفیف خورده است

  • discountenanced


    غیرقانونی

  • outlawed


    ممنوع شده است

  • proscribed


    رد

  • refused


    را رد کرد

  • turned down


لغت پیشنهادی

locality

لغت پیشنهادی

slugger

لغت پیشنهادی

ball bearing