voids

base info - اطلاعات اولیه

voids - فضاهای خالی

N/A - N/A

vɔɪd

UK :

vɔɪd

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [voids] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • She stood at the edge of the chasm and stared into the void.


    او در لبه شکاف ایستاد و به فضای خالی خیره شد.

  • Before Einstein, space was regarded as a formless void.


    قبل از اینشتین، فضا به عنوان یک فضای خالی بدون شکل در نظر گرفته می شد.

  • They tried to describe their attempts to fill the void left by their son's death.


    آنها سعی کردند تلاش های خود را برای پر کردن خلاء ناشی از مرگ پسرشان توصیف کنند.

  • The lawyers declared the contract (null and) void.


    وکلا قرارداد را (باطل و باطل) اعلام کردند.

  • He's completely void of charm as far as I can see.


    تا جایی که من می بینم او کاملاً از جذابیت خالی است.

  • Some parents use television to fill the void they have created by not spending enough time with their kids, he said.


    او گفت که برخی از والدین از تلویزیون برای پر کردن خلاءی که با صرف نکردن زمان کافی با فرزندان خود ایجاد کرده اند استفاده می کنند.

  • The original version of her will was declared void.


    نسخه اصلی وصیت نامه او باطل اعلام شد.

  • I’ll just void the check and pay you in cash.


    من فقط چک را باطل می کنم و نقداً به شما پرداخت می کنم.

  • The judge declared the contract void.


    قاضی قرارداد را باطل اعلام کرد.

  • The election was declared void and a new one will take place in October.


    انتخابات باطل اعلام شد و انتخابات جدیدی در ماه اکتبر برگزار خواهد شد.

  • The agreement was declared void ab initio because he was under the legal age when he signed it.


    این قرارداد از ابتدا باطل اعلام شد زیرا او در زمان امضای آن زیر سن قانونی بود.

  • The state filed to void the company's license.


    ایالت برای ابطال مجوز شرکت اقدام کرد.

  • The company announced legal action to void its labour contracts as part of its reorganization.


    این شرکت به عنوان بخشی از سازماندهی مجدد خود، اقدام قانونی برای لغو قراردادهای کاری خود را اعلام کرد.

synonyms - مترادف
  • vacuums


    جاروبرقی ها


  • فضا

  • vacuity


    خلأ

  • vacancy


    جای خالی

  • blanks


    شکاف ها

  • gaps


    خالی بودن

  • blankness


    بطلان

  • nullity


    کمبود دارد

  • lacks


    فراموشی

  • oblivion


    پوچی

  • emptiness


    پوچ بودن

  • nihility


    هیچی

  • nothingness


    خواستن


  • حفره ها

  • cavities


    خلاء

  • lacunae


    سوراخ ها

  • chasms


    پرتگاه ها

  • holes


    وقفه

  • voidness


    خلیج ها

  • abysses


    توخالی ها

  • hiatus


    توخالی

  • gulfs


    چاله ها

  • hollows


    فضاهای خالی

  • hollowness


    سیاه چاله ها

  • pits


  • empty spaces


  • black holes


antonyms - متضاد
  • actions


    اقدامات

  • enacts


    وضع می کند

  • acts on


    عمل می کند

  • affects


    تاثیر می گذارد

  • executes


    اجرا می کند

  • accomplishes


    انجام می دهد

  • applies


    اعمال میشود

  • effects


    اثرات

  • fulfilsUK


    کامل می کند

  • implements


    اثر می گذارد

  • performs


    پیگیری می کند

  • actionizes


    را دنبال می کند

  • acts upon


    به عمل می آورد

  • carries out


    تکل می کند

  • completes


    به دست می آورد

  • effectuates


    اداره می کند

  • follows up on


    تمرینات

  • pursues


    میکند

  • puts into action


    به پایان می رسد

  • tackles


    برآورده می کند

  • achieves


    متوجه آمریکا می شود

  • administers


    معامله می کند

  • enforces


  • exercises


  • follows


  • does


  • finishes


  • fulfillsUS


  • operates


  • realizesUS


  • transacts


لغت پیشنهادی

sox

لغت پیشنهادی

slip

لغت پیشنهادی

abrasion