fulfilled

base info - اطلاعات اولیه

fulfilled - برآورده شد

adjective - صفت

/fʊlˈfɪld/

UK :

/fʊlˈfɪld/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [fulfilled] در گوگل
description - توضیح
  • happy and satisfied because your life is interesting and you are doing useful or important things


    خوشحال و راضی هستید زیرا زندگی شما جالب است و کارهای مفید یا مهمی انجام می دهید


  • احساس خوشبختی کنید زیرا هر آنچه را که از زندگی می خواهید بدست می آورید


  • احساس خوشبختی می کنید زیرا آنچه را که از زندگی می خواهید بدست می آورید

  • I think if I could write a song that I knew was good not necessarily a big hit I would feel fulfilled.


    فکر می‌کنم اگر می‌توانستم آهنگی بنویسم که می‌دانستم خوب است، نه لزوماً یک موفقیت بزرگ، احساس رضایت می‌کردم.


  • برای لذت بردن و برآورده شدن لازم نیست دوست پسر داشته باشید.

  • Then it is as if our fragmented lives are integrated, fulfilled and satisfied as they have never been before.


    آنگاه گویی زندگی های تکه تکه شده ما به گونه ای که قبلاً نبوده است یکپارچه، کامل و راضی شده است.

  • A young married woman supposedly fulfilled by husband and children, confessed the emptiness of her life.


    یک زن جوان متاهل که ظاهراً توسط شوهر و فرزندان برآورده شده بود، به پوچی زندگی خود اعتراف کرد.

  • She felt fulfilled, each tomorrow bright with promise.


    او احساس برآورده شدن می کرد، هر فردای روشن با وعده.

  • When they had gone she felt fulfilled, emptied, at peace.


    وقتی آنها رفتند، او احساس رضایت کرد، خالی شد، در آرامش.

example - مثال
synonyms - مترادف

  • خوشحال

  • pleased


    راضی

  • gratified


    خرسند

  • satisfied


    محتوا

  • contented


    راحت


  • بدون مشکل

  • delighted


    آرام


  • ارام

  • untroubled


    در صلح

  • serene


    مایل به پذیرش

  • placid


    خوشحالم


  • خفه شده


  • سپاسگزار


  • سعادتمند


  • بشاش

  • chuffed


    شاد

  • thankful


    شادی آور

  • blissful


    بی خیال

  • cheerful


    قلقلک داد

  • cheery


    دلجویی کرد

  • joyful


    صورتی قلقلک داده شده

  • joyous


    بی نگرانی

  • carefree


    آرام شده است

  • relaxed


    از خود راضی

  • tickled


  • appeased


  • tickled pink


  • unworried


  • assuaged


  • tranquil


  • complacent


antonyms - متضاد
  • unfulfilled


    محقق نشده است

  • disappointed


    ناامید شده

  • discontented


    ناراضی

  • frustrated


    ناقص

  • incomplete


    ناتمام

  • unfinished


    اذیت شده

  • unsatisfied


    تحریک شده

  • disgruntled


    خرچنگ

  • annoyed


    بد خلق

  • dissatisfied


    دلخور

  • irritated


    ناراحت شد

  • displeased


    عصبانی

  • crabby


    عبوس

  • grumpy


    شکایت کردن

  • resentful


    غرغر کردن

  • peeved


    مضطرب

  • exasperated


    مشکوک

  • sullen


    ناراحت کننده

  • complaining


    رنجیده شده است

  • piqued


    سوءمطالعه

  • grumbling


    بدبخت

  • vexed


    بی صبر

  • querulous


    نارضایتی

  • unhappy


  • fretful


  • aggrieved


  • malcontent


  • miserable


  • impatient


  • discontent


  • disaffected


لغت پیشنهادی

modes

لغت پیشنهادی

bailout

لغت پیشنهادی

creativity