at-home

base info - اطلاعات اولیه

at-home - در خانه

adjective - صفت

/æt ˈhəʊm/

UK :

/æt ˈhəʊm/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [at-home] در گوگل
description - توضیح
  • if a sports team plays at home they play at their own sports field


    اگر یک تیم ورزشی در خانه بازی می کند، در زمین ورزشی خود بازی می کند


  • برای توصیف افرادی که در خانه کار می کنند یا مشاغلی که از خانه اداره می شوند استفاده می شود

  • Bristol City conceded two late goals as they went down 2-0 at home to Cosenza.


    بریستول سیتی دو گل دیرهنگام دریافت کرد و در خانه 2-0 مقابل کوزنزا شکست خورد.

  • Oxygen and specialized breathing equipment are delivered at home to patients with asthma, emphysema, sleep apnea and other breathing disorders.


    اکسیژن و تجهیزات تنفسی تخصصی در خانه به بیماران مبتلا به آسم، آمفیزم، آپنه خواب و سایر اختلالات تنفسی تحویل داده می شود.

  • Welshpool completed their innings at home to Much Wenlock.


    ولزپول مسابقات خود را در خانه به موچ ونلاک کامل کرد.

  • Juniors at home to Halifax in Northern Intermediate League.


    نوجوانان در خانه هالیفاکس در لیگ متوسط ​​شمالی.

  • But the situation might have changed dramatically Thursday night with Arizona losing at home to Stanford.


    اما وضعیت ممکن است به طرز چشمگیری تغییر کند و آریزونا در خانه مقابل استنفورد شکست خورد.

  • He looked out to lunch - Mr and Mrs Sanity were clearly not at home to callers.


    او برای ناهار به بیرون نگاه کرد - آقای و خانم سانیتی به وضوح در خانه تماس‌گیرندگان نبودند.

  • I would stay at home to raise them and live happily ever after.


    من در خانه می ماندم تا آنها را بزرگ کنم و با خوشبختی زندگی کنم.

example - مثال
  • an at-home job


    یک کار در خانه

  • at-home dads


    پدران در خانه

  • at-home businesses/jobs/employees


    مشاغل خانگی / مشاغل / کارمندان

synonyms - مترادف

  • مهمانی - جشن

  • reception


    پذیرایی

  • soirée


    مهمانی


  • تابع


  • جشن

  • gathering


    جمع آوری

  • festivity


    اجتماعی


  • با هم بودن

  • get-together


    مجلس رقص

  • shindig


    انجام دادن

  • do


    ضربه شدید

  • bash


    چرخ و فلک

  • fete


    جابجایی

  • carousal


    فوران

  • jamboree


    توپ

  • blowout


    تجدید دیدار


  • لوبیا

  • reunion


    گردهمایی اجتماعی

  • beano


    کوبیدن پی در پی

  • social gathering


    براق

  • thrash


    جشن باقلا

  • shindy


    شادی آور

  • beanfeast


    بند جنگ

  • jolly


    رویداد اجتماعی

  • bunfight


    مناسبت اجتماعی


  • عملکرد اجتماعی


  • زانو به بالا


  • شادی کردن

  • knees-up


  • carouse


  • frolic


antonyms - متضاد
  • uncomfortable


    ناراحت


  • مریض آسوده

  • uneasy


    ناآرام

  • awkward


    بی دست و پا - به شکلی نامناسب


  • روی لبه

  • self-conscious


    خودآگاه

  • shy


    خجالتی

  • anxious


    مشتاق

  • edgy


    عصبی

  • tense


    زمان فعل

  • gauche


    گچ

  • embarrassed


    خجالت زده

  • unnatural


    غیر طبیعی

  • unsure


    نامطمئن

  • nervy


    بی قرار

  • bashful


    مشکل دار

  • restless


    نگران


  • مهار شده است

  • troubled


    مردد، دودل

  • unsettled


    تحت فشار قرار گرفته است


  • تزلزل

  • inhibited


    خارج از محل

  • hesitant


    در تنتر هوک ها

  • strained


    مضطرب

  • faltering


    بی آرامش


  • on tenterhooks


  • restive


  • disquieted


  • discomfited


  • unrelaxed


لغت پیشنهادی

boffin

لغت پیشنهادی

barbecued

لغت پیشنهادی

courteous