untangle

base info - اطلاعات اولیه

untangle - گره گشایی

verb - فعل

/ˌʌnˈtæŋɡl/

UK :

/ˌʌnˈtæŋɡl/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [untangle] در گوگل
description - توضیح
  • to separate pieces of string wire etc that are twisted together


    برای جدا کردن قطعات رشته، سیم و غیره که به هم پیچیده شده اند


  • تا چیزی کمتر پیچیده شود

  • to remove the knots from an untidy mass of string wire etc. and separate the different threads


    برای برداشتن گره ها از توده نامرتب رشته، سیم و غیره و جدا کردن نخ های مختلف


  • تا یک موضوع یا مسئله پیچیده یا بخش های مختلف آن را روشن و قابل درک کند


  • برای برداشتن گره ها از توده نخ، سیم، مو و غیره و جدا کردن نخ های مختلف

  • They're trying to untangle a snarl-up in editing.


    آن‌ها سعی می‌کنند یک غرغر در ویرایش را حل کنند.

  • And he lacked the equipment with which to untangle an immensely complex jealousy.


    و او فاقد تجهیزاتی بود که بتواند حسادت بسیار پیچیده را با آن باز کند.

  • As the creator of the software it has a leg up in figuring out how to untangle it.


    به‌عنوان خالق نرم‌افزار، این نرم‌افزار می‌تواند در یافتن چگونگی گره‌گشایی آن تلاش کند.

  • I sorted the orange nylon lines out and did some tying, untangling line from line knot from knot.


    من خطوط نایلون نارنجی را مرتب کردم و مقداری گره زدن، باز کردن خط از خط، گره از گره را انجام دادم.

  • Firemen eventually managed to untangle the frightened child from the bars by prising them apart.


    آتش نشانان در نهایت موفق شدند با جدا کردن کودک ترسیده، گره از میله ها باز کنند.

  • Robin Penfold untangles this intricate £500 million business.


    رابین پنفولد این تجارت پیچیده 500 میلیون پوندی را باز می کند.

example - مثال
  • Can you untangle all those cables on the floor?


    آیا می توانید تمام آن کابل های روی زمین را باز کنید؟

  • She tried to untangle her skirt from the wire fence.


    سعی کرد دامنش را از حصار سیمی باز کند.

  • It will not be easy to untangle his financial affairs.


    گره گشایی از امور مالی او آسان نخواهد بود.

  • It’s difficult to untangle all the local bureaucracy and regulations.


    گره زدن همه بوروکراسی و مقررات محلی دشوار است.

  • It took years to untangle the legal complexities of the case.


    سال ها طول کشید تا پیچیدگی های حقوقی پرونده حل شود.

  • I spent ages trying to untangle Rosie’s hair.


    من سالها تلاش کردم تا موهای رزی را باز کنم.

  • fig. It took years to untangle the facts of the case (= make them clear and understood).


    شکل. سالها طول کشید تا حقایق قضیه را بگشایند (= روشن و درک کنند).

synonyms - مترادف
  • disentangle


    از هم گسستن

  • unravel


    باز کردن

  • untwist


    غر زدن

  • unsnarl


    لغو کردن

  • untwine


    بافته نشده

  • undo


    رها کردن

  • unbraid


    بدون گره

  • unweave


    به هم ریختن

  • unlay


    خارج کردن

  • untie


    برداشتن

  • unknot


    بیرون رفتن

  • unjumble


    باز کردن از پیچ

  • extricate


    شل کردن

  • unpick


    رایگان

  • ravel out


    گره خورده

  • unwind


    باز کردن سیم پیچ

  • loosen


    راست کردن


  • unreel

  • unkink


    جدا کردن

  • uncoil


    باز کن

  • straighten


    شل

  • unreel


    صاف کردن

  • disentwine


    جداگانه، مجزا



  • straighten out


  • unfasten



  • unfurl


  • unroll


  • unlace


antonyms - متضاد
  • tangle


    گره زدن

  • entangle


    درهم تنیده

  • snarl


    غرغر کردن

  • jumble


    بهم ریختن

  • enmesh


    در هم می آمیزد

  • muddle


    درهم ریختن

  • twist


    پیچ - پیچیدن

  • embroil


    درگیر کردن


  • باد

  • tie


    کراوات

  • twine


    ریسمان


  • کنار هم گذاشتن

  • do up


    انجام بده

  • unite


    متحد کردن

  • entwine


    در هم تنیده شدن


  • پنهان شدن


  • مسدود کردن


  • ضمیمه کردن


  • پیوستن


  • بستن


  • اتصال


  • ترکیب کردن

لغت پیشنهادی

unexpired

لغت پیشنهادی

collar

لغت پیشنهادی

chimera