hurried

base info - اطلاعات اولیه

hurried - عجله کرد

adjective - صفت

/ˈhɜːrid/

UK :

/ˈhʌrid/

US :

family - خانواده
hurry
عجله کن
unhurried
بدون عجله
google image
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [hurried] در گوگل
description - توضیح

  • سریعتر از حد معمول انجام شود


  • خیلی یا خیلی سریع انجام می شود

  • done quickly


    به سرعت انجام شد

  • Her handwriting looked shaky and hurried.


    دست خطش لرزان و شتابزده به نظر می رسید.

  • Gedge smiled less and the attitude was so workman-like, it all seemed hurried and obdurate.


    گج کمتر لبخند می‌زد و رفتارش آنقدر کارگر بود که همه چیز عجولانه و گنگ به نظر می‌رسید.

  • These benefits seem even more relevant in our present climate of hurried and stressful life styles.


    به نظر می رسد این مزایا در فضای کنونی ما با سبک های زندگی عجولانه و استرس زا مرتبط تر است.

  • From a hurried clearance, I think Wallace picked up the ball and went past 4 defenders to the bye-line.


    فکر می‌کنم والاس از دفع عجولانه توپ را برداشت و از 4 مدافع گذشت و به خط بای لاین رسید.

  • After a hurried dinner the boys do their homework or watch TV.


    پس از یک شام شتابزده، پسرها تکالیف خود را انجام می دهند یا تلویزیون تماشا می کنند.

  • Trade missions, diplomatic niceties, hurried journeys between here and Moscow, the lot.


    ماموریت های تجاری، ظرافت های دیپلماتیک، سفرهای شتابزده بین اینجا و مسکو.

  • The day was a blur of hurried meetings and brief telephone calls.


    آن روز مملو از جلسات شتابزده و تماس های تلفنی کوتاه بود.

  • Norman Fowler made hurried notes to his speech in reply.


    نورمن فاولر در پاسخ به سخنان خود یادداشت های شتابزده ای نوشت.

  • They were anxiously engaged on a hurried recruitment policy.


    آنها با نگرانی درگیر یک سیاست استخدام شتابزده بودند.

  • They made a hurried search for the missing letters, but they couldn't find them.


    آنها با عجله به دنبال نامه های گم شده بودند، اما نتوانستند آنها را پیدا کنند.

  • Very light very hurried steps, but the bare, glossy wood turned them into a muffled drum-roll.


    گام‌های بسیار سبک، بسیار شتاب‌زده، اما چوب براق و لخت آن‌ها را به یک درام خفه تبدیل کرد.

  • Lunch hour meant a hurried visit to a launderette or one of the new supermarkets.


    ساعت ناهار به معنای بازدید شتابزده از یک لباسشویی یا یکی از سوپرمارکت های جدید بود.

example - مثال
  • I ate a hurried breakfast and left.


    با عجله صبحانه ای خوردم و رفتم.

  • She wrote a few hurried lines to him on the back of an envelope.


    او پشت یک پاکت چند خط عجولانه برای او نوشت.

  • We left early after a hurried breakfast.


    بعد از صرف صبحانه با عجله زود رفتیم.

  • I'm sorry this is such a hurried note.


    متاسفم که این یک یادداشت عجولانه است.

  • The man hurriedly walked away.


    مرد با عجله رفت.

synonyms - مترادف
  • hasty


    عجولانه


  • سریع

  • swift


    گذرا


  • گذراندن


  • مختصر

  • cursory


    زودگذر

  • speedy


    سرسری

  • passing


    پرواز کردن


  • عجله کرد

  • fleeting


    تند

  • expeditious


    کوتاه

  • perfunctory


    سطحی

  • flying


    ناوگان

  • rushed


    رسوب می کند

  • brisk


    سرسام آور


  • نسبتا

  • superficial


    عجله

  • fleet


    خلاصه

  • precipitate


    آلاکریتوز

  • breakneck


    فوری

  • rathe


    رعد و برق

  • quickie


  • hurrying


  • summary


  • snappy


  • alacritous



  • instantaneous


  • lightning



  • instant


antonyms - متضاد
  • leisurely


    با فراغت


  • آهسته. تدریجی

  • unhurried


    بدون عجله

  • sluggish


    تنبل

  • tardy


    ترسناک

  • laggard


    عقب مانده

  • dilatory


    گشاد کننده

  • crawling


    خزیدن

  • dawdling


    جست و خیز

  • creeping


    خزنده

  • lagging


    عقب ماندن

  • languid


    سست

  • snaillike


    حلزون مانند

  • dallying


    دلتنگی

  • dillydallying


    دلخراش

  • dragging


    کشیدن

  • pokey


    پوکی

  • poking


    نوک زدن

  • poky


    پوک

  • measured


    اندازه گیری شده


  • آسان

  • deliberate


    حساب شده

  • lackadaisical


    فقیر

  • slack


    سستی

  • relaxed


    آرام

  • sedate


    آرام بخش

  • languorous


    بی حال

  • lazy


    بی عجله

  • unrushed


    راحت


  • ملایم

  • gentle


لغت پیشنهادی

injunction

لغت پیشنهادی

antlers

لغت پیشنهادی

oxygen