omnipresent

base info - اطلاعات اولیه

omnipresent - همه جا حاضر

adjective - صفت

/ˌɑːmnɪˈpreznt/

UK :

/ˌɒmnɪˈpreznt/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [omnipresent] در گوگل
description - توضیح

  • در همه جا و در همه حال حاضر است


  • در همه جا به طور همزمان وجود داشته باشد یا تأثیر داشته باشد

  • Portraits of monarchs, warriors and saints, as well as representations of famous battles, have suddenly become omnipresent.


    پرتره های پادشاهان، جنگجویان و قدیسان و همچنین نمایش نبردهای معروف، ناگهان در همه جا حاضر شده اند.

  • Then of course as they are dreams, that sense that nothing exists directly behind you either is omnipresent.


    سپس، البته، از آنجایی که آنها رویا هستند، این حس که چیزی مستقیماً پشت شما وجود ندارد، در همه جا حاضر است.

  • Special attention was given to the omnipresent Aaron Spelling.


    توجه ویژه ای به هارون املای همه جا حاضر شد.

  • There was gorse as well and of course the omnipresent bilberries.


    گوسفند هم بود و البته زغال اخته همه جا.

  • The omnipresent cul-de-sac, for example lowered speeds but not enough for child safety especially on the long straight legs.


    به عنوان مثال، راه حل همه جا حاضر، سرعت را کاهش می دهد اما برای ایمنی کودک کافی نیست، به خصوص در پاهای صاف بلند.

  • The omnipresent mountain cliffs gave way suddenly and I could see a dry valley widen diagonally to the road and sand.


    صخره های کوهی که همه جا حاضر بودند ناگهان جای خود را دادند و من می توانستم دره ای خشک را ببینم که به صورت مورب به جاده و شن و ماسه گسترده شده است.

  • On the third morning she slipped in the omnipresent mud and sprained an ankle.


    صبح سوم، او در گل و لای همه جا سر خورد و مچ پایش پیچ خورد.

  • Police were virtually omnipresent on the city streets.


    پلیس عملاً در خیابان های شهر همه جا حضور داشت.

  • Persistent, pervasive, and omnipresent, romance novels are everywhere.


    رمان های عاشقانه پایدار، فراگیر و همه جا حاضر هستند.

example - مثال
  • These days the media are omnipresent.


    این روزها رسانه ها در همه جا حضور دارند.

  • She slipped on the omnipresent mud and broke her ankle.


    روی گلی که همه جا حاضر بود لیز خورد و مچ پایش شکست.

  • They believe that God is omnipresent.


    آنها معتقدند که خدا در همه جا حاضر است.

  • The singer became an omnipresent icon of style and beauty.


    این خواننده به نمادی از سبک و زیبایی در همه جا تبدیل شد.

synonyms - مترادف
  • ubiquitous


    همه جا


  • جهانی


  • عمومی


  • رایج است

  • prevalent


    مشترک


  • فراگیر

  • pervading


    در سراسر جهان

  • worldwide


    گسترده

  • pervasive


    نفاق


  • غالب

  • rife


    بی حد و مرز

  • predominant


    بي نهايت

  • boundless


    همه جا حاضر

  • infinite


    هر کجا

  • ubiquitary


    دور از دسترس


  • دیوار به دیوار

  • far-reaching


    همه جا حاضر است

  • wall-to-wall


    همه حاضر

  • wide-ranging


    همیشه حاضر


  • سراسر

  • all-pervasive


    بطور گسترده

  • all-present


    پاندمی

  • ever-present


    نافذ

  • all-pervading


    همه جانبه


  • شایع


  • جامع

  • pandemic


  • permeating


  • all-embracing


  • rampant



antonyms - متضاد
  • absent


    غایب


  • محدود


  • نادر

  • uncommon


    غیر معمول

  • scarce


    کمیاب

  • unfamiliar


    نا آشنا

  • unexpected


    غیر منتظره


  • ناشناخته

  • low


    کم


  • شگفت آور

  • startling


    محلی


  • انحصاری

  • exclusive


    ناشنیده

  • unheard of


    فرد

  • odd


    گاه به گاه

  • occasional


    متفرقه

  • casual


    بی رویه

  • miscellaneous


    تصادفی

  • irregular


    متناوب

  • random


    غیرطبیعی

  • intermittent


    نابهنجار

  • abnormal


    مشکوک

  • aberrant


    عجیب


  • غیر عادی

  • suspicious


    اتفاقی


  • anomalous


  • uncustomary


  • infrequent


  • incidental


  • accidental


لغت پیشنهادی

simulation

لغت پیشنهادی

agriculture

لغت پیشنهادی

tetra