incoherent
incoherent - نامنسجم
adjective - صفت
UK :
US :
انسجام
منسجم
به طور منسجم
---
به وضوح بیان یا سازماندهی نشده است و بنابراین درک آن دشوار است
طوری صحبت کنید که قابل درک نباشد، زیرا مست هستید، احساسات شدیدی دارید و غیره
بیان خود به گونه ای که واضح نیست
expressed in a way that is not clear especially with ideas or words that are not connected in a sensible or clear way
به شیوه ای غیر واضح بیان می شود، به ویژه با ایده ها یا کلماتی که به روشی معقول یا واضح به هم مرتبط نیستند
به گونه ای بیان نمی شود که بتوان آن را درک کرد یا قادر به صحبت واضح نیست
Some of them feel a need to defend this by writing indigestible, difficult to understand books that are incoherent.
برخی از آنها نیاز به دفاع از این موضوع را با نوشتن کتابهای غیرقابل هضم و درک دشوار و نامنسجم احساس میکنند.
این موضوع زمانی آشکار می شود که به اطلاع دهندگان متنی داده می شود که نامنسجم به نظر می رسد.
او به وضوح بسیار بیمار بود، و گاهی اوقات صحبت های او نامنسجم بود.
برای روز اول، او کمی منطقی بود، اما در روز سوم کاملاً نامنسجم بود.
لا استامپا اعتراف کرد که حسابهای سوپرگرس در مواقعی متناقض و نامنسجم بودند.
هریس به سوالات مربوط به پرونده پاسخ های نامنسجم و نامفهومی داد.
Rawlings gave rambling, incoherent answers.
رالینگ پاسخ های نامفهوم و نامفهومی داد.
در پاییز گذشته، جمهوری خواهان نقد نامنسجمی ارائه کردند.
با زمزمه کردن چیزی نامنسجم، از آنجا دور شد.
He acknowledges that if he finds against Mrs. McLoughlin the law of emotional injury will then be incoherent in principle.
او تصدیق میکند که اگر در مقابل خانم مکلافلین بیابد، قانون آسیب عاطفی اساساً نامنسجم خواهد بود.
اما سیستم کنونی و نامنسجم نیاز به اصلاح دارد.
یک مرد با غم و اندوه ناسازگار بود.
او با عصبانیت بی ربط قطع شد.
Rachel whispered something incoherent.
راشل چیزی نامفهوم را زمزمه کرد.
an incoherent policy
یک سیاست نامنسجم
سیستم کنونی و نامنسجم نیاز به اصلاح دارد.
نظریه منسوخ و نامنسجم بود.
او گیج و نامنسجم بود و من زیاد از او سر در نمی آوردم.
صحبتی که او انجام داد نامنسجم و بد آماده شده بود.
He seemed dazed and incoherent, apparently from blood loss.
او ظاهراً به دلیل از دست دادن خون، مات و مبهوت به نظر می رسید.
confused
سردرگم
disconnected
قطع شده
muddled
به هم ریخته
unintelligible
نامفهوم
disjointed
از هم گسیخته
disordered
بی نظم
unconnected
غیر مرتبط
jumbled
سر و صدا کردن
rambling
سرگردان
wandering
غیر قابل درک
incomprehensible
درهم ریخته
garbled
بی بیان
inarticulate
غیر واضح
unclear
ناهماهنگ
uncoordinated
غیر منطقی
illogical
زمزمه کرد
mumbled
وحشی
muttered
متلاطم
scrambled
گفتمانی
بی سازمان
choppy
ایالات متحده بی نظم
discursive
ناسازگار
disorganisedUK
لکنت زبان
disorganizedUS
نیمه تمام
inconsistent
slurred
stammered
stammering
stuttered
stuttering
inchoate
articulate
بیان
روشن
coherent
منسجم
eloquent
شیوا
expressive
رسا
fluent
روان، سلیس
lucid
شفاف
communicative
ارتباطی
intelligible
قابل فهم
understandable
قابل درک
comprehendible
باشکوه
grandiloquent
قابل چنگ زدن
graspable
منطقی
logical
گویا
fathomable
روشن کننده
rational
آشکار
illuminating
بدون ابهام
magniloquent
قابل تشخیص
perspicuous
سلیس
unambiguous
قانع کننده
comprehensible
صریح
discernable
به وضوح بیان شده است
pellucid
نقره ای زبان
apprehensible
صاف گفتار
cogent
صاف زبان
transpicuous
clear-cut
clearly expressed
silver-tongued
smooth-spoken
smooth-tongued