anoint

base info - اطلاعات اولیه

anoint - مسح کردن

verb - فعل

/əˈnɔɪnt/

UK :

/əˈnɔɪnt/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [anoint] در گوگل
description - توضیح

  • ریختن روغن یا آب روی سر یا بدن کسی، معمولاً به عنوان بخشی از یک مراسم مذهبی


  • در مراسم مذهبی کسی را با گذاشتن آب یا روغن مقدس بر او مقدس جلوه دادن


  • پادشاه یا ملکه کردن کسی، به ویژه به عنوان بخشی از یک مراسم مذهبی


  • انتخاب شخصی برای انجام یک کار خاص، معمولاً توسط یک فرد دارای مقام


  • در مراسم مذهبی روی کسی آب یا روغن ریختن

  • Anoint also means to choose someone or something for a particular job or purpose; designate


    مسح نیز به معنای انتخاب کسی یا چیزی برای کار یا هدفی خاص است. تعیین کنید

  • On his accession he was crowned and anointed by ecclesiastics.


    در هنگام به سلطنت رسیدن او توسط روحانیون تاج گذاری و مسح شد.

  • She looked a little like a child who has been anointed by the wing of a magical bird.


    او کمی شبیه کودکی بود که بال پرنده ای جادویی او را مسح کرده است.

  • But party leaders have continued to anoint candidates in important local races.


    اما رهبران حزب به انتخاب نامزدها در رقابت‌های مهم محلی ادامه داده‌اند.

  • He gave the man the Viaticum and blessed him anointing him on the head chest hands and feet.


    ویاتیکوم را به مرد داد و او را برکت داد و بر سر و سینه و دستها و پاها مسح کرد.

  • But he had blocked all her attempts to anoint him with love and sympathy.


    اما او تمام تلاش های او را برای مسح کردن او با عشق و همدردی مسدود کرده بود.

  • David had done absolutely nothing to earn his spurs when Samuel anointed him.


    زمانی که ساموئل او را مسح کرد، دیوید مطلقاً کاری برای به دست آوردن انگیزه های خود انجام نداده بود.

  • Viktor stood while he blessed the dying man and anointed him.


    ویکتور در حالی که مرد در حال مرگ را برکت می داد و او را مسح می کرد ایستاد.

  • The vintage wine had anointed his tongue with new and seductive language.


    شراب قدیمی، زبانش را با زبانی تازه و فریبنده تزیین کرده بود.

example - مثال
  • The priest anointed her with oil.


    کشیش او را با روغن مسح کرد.

  • In 751 Pepin was anointed king.


    در سال 751 پپین به عنوان پادشاه مسح شد.

  • It remains to be seen whom the chairman will anoint as his successor.


    باید دید رئیس جمهور چه کسی را به عنوان جانشین خود معرفی خواهد کرد.

  • The archbishop was anointed in a ceremony at the cathedral.


    اسقف اعظم در مراسمی در کلیسای جامع مسح شد.

  • He anointed his eldest son as his successor.


    او پسر بزرگ خود را به عنوان جانشین خود مسح کرد.

  • They anointed broadband as the Next Great Thing.


    آنها پهنای باند را به عنوان چیز بزرگ بعدی معرفی کردند.

synonyms - مترادف
  • consecrate


    تقدیس کردن

  • smear


    اسمیر

  • bless


    برکت دادن

  • daub


    ضماد کردن

  • hallow


    مقدس

  • sanctify


    بدوب

  • bedaub


    لکه دار کردن

  • besmear


    روغن

  • oil


    مالیدن

  • rub


    آنله

  • anele


    در آغوش گرفتن

  • embrocate


    گریس

  • grease


    منصوب کردن

  • ordain


    ماساژ

  • massage


    مرهم

  • salve


    صاف


  • گسترده شده است


  • مقدس کردن

  • sacralize


    شاد کردن

  • beatify


    تقدیم به خدا


  • canonize US

  • dedicate to God


    وقف کن


  • canoniseUK

  • canonizeUS


    تجلیل کردن

  • dedicate


    افسوس خوردن

  • canoniseUK


    اختصاص

  • glorify


    محرم کردن

  • deify


    جدا کردن


  • enshrine



antonyms - متضاد
  • disqualify


    رد صلاحیت


  • بستن

  • disallow


    اجازه ندادن

  • disapprove


    رد کردن

  • divest


    واگذار کردن

  • end


    پایان


  • گرفتن


  • بردن


  • بیرون بردن



لغت پیشنهادی

helix

لغت پیشنهادی

binder

لغت پیشنهادی

zebra