adulthood
adulthood - بزرگسالی
noun - اسم
UK :
US :
زمانی که شما بالغ هستید
بخشی از زندگی یک نفر در بزرگسالی
حالت بالغ بودن
بزرگسالی او را تا پیری دنبال می کند.
سیریل در بزرگسالی در سرزمین بزرگسالان سرگردان و یتیم شده بود.
The foregoing paragraphs dispose, it is hoped, of some mistaken ideas as to the state and progress of sexuality in adulthood.
امید است که پاراگراف های فوق برخی از ایده های اشتباه را در مورد وضعیت و پیشرفت تمایلات جنسی در بزرگسالی از بین ببرد.
تحت چه شرایطی اختلال دوران کودکی تا بزرگسالی ادامه می یابد؟
اکثر بزرگسالان مبتلا به فیبروز کیستیک در بزرگسالی زندگی کاملی داشتند.
امروزه جوانان می خواهند به محض رسیدن به بزرگسالی خانه را ترک کنند.
کودکان مبتلا به این بیماری شانس کمی برای زنده ماندن تا بزرگسالی دارند.
آنها چهار پسر داشتند که دو پسر تا بزرگسالی زنده ماندند.
و من تا بزرگسالی به آن اعتقاد داشتم.
Learning education and intellectual growth in most cases were restricted to the period from childhood to young adulthood.
یادگیری، آموزش و رشد فکری در بیشتر موارد محدود به دوره کودکی تا بزرگسالی بود.
کودکی که به بزرگسالی می رسد
مشکلات دوران کودکی او تا بزرگسالی ادامه داشت.
مشکلات او از اوایل بزرگسالی شروع شد.
گامی به سوی بزرگسالی
کودکانی که قبل از بلوغ والدین خود را از دست می دهند
افراد در انگلیس به طور قانونی در 18 سالگی به بلوغ می رسند.
Responsibility I suppose is what defines adulthood.
من فکر می کنم مسئولیت چیزی است که بزرگسالی را تعریف می کند.
وقتی به بزرگسالی رسید، از خانه دور شد.
maturity
بلوغ
اکثریت
manhood
مردانگی
adultness
بزرگسالی
completion
تکمیل
fullness
پر بودن
maturation
پختگی
matureness
پدر و مادر بودن
ripeness
رشد کامل
parenthood
میانسال
کهنسال
شکوفه کامل
زندگی بعدی
full bloom
زنانگی
نخست
womanhood
رسیدن به سن
استقلال
سن قانونی
maturescence
ابتدای زندگی
چندگانگی
سن ازدواج
رسیدن به سن بلوغ
muliebrity
بیست و یک سالگی
marriageable age
هجده سالگی
رسیدن به بلوغ
turning twenty-one
رسیدن به بزرگسالی
turning eighteen
ارشدیت
reaching maturity
reaching adulthood
puberty
seniority
immaturity
نابالغی
اقلیت
nonage
عدم سن
دوران کودکی
جوانان
juvenility
نوجوانی
youthfulness
جوانی
imperfection
نقص
incompletion
ناتمام ماندن
inability
عجز
stupidity
حماقت
inexperience
بی تجربگی
downfall
سقوط
incompleteness
ناقص بودن
stoppage
توقف
ignorance
جهل
incompetence
بی کفایتی
کاهش می یابد
impotence
ناتوانی جنسی