baffle

base info - اطلاعات اولیه

baffle - گیج کردن

verb - فعل

/ˈbæfl/

UK :

/ˈbæfl/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [baffle] در گوگل
description - توضیح
example - مثال
  • His behaviour baffles me.


    رفتار او مرا گیج می کند.

  • I'm baffled as to why she hasn't called.


    من گیج شدم که چرا زنگ نزده است.

  • I'm baffled why she hasn't called.


    گیج شدم چرا زنگ نزده

  • I'm baffled by her decision.


    من از تصمیم او گیج شده ام

  • It baffles me why the show is so popular.


    من را متحیر می کند که چرا این نمایش اینقدر محبوب است.

  • Scientists are baffled as to why so many young people are affected.


    دانشمندان از این که چرا بسیاری از جوانان تحت تأثیر قرار می گیرند، متحیر هستند.

  • She was completely baffled by his strange behaviour.


    از رفتار عجیب او کاملا گیج شده بود.

  • Even his friends were baffled by his behavior.


    حتی دوستانش هم از رفتار او گیج شده بودند.

  • a baffling mystery


    یک راز گیج کننده

synonyms - مترادف
  • puzzle


    پازل

  • bewilder


    گیج کننده

  • confuse


    گیج کردن

  • perplex


    گیج

  • confound


    رازآلود کردن

  • mystify


    ضرب و شتم


  • فلومکس

  • flummox


    مبهوت کردن

  • bemuse


    ناآرامی

  • disconcert


    کنده

  • stump


    بوفالو

  • buffalo


    متلاشی کردن

  • discombobulate


    faze

  • faze


    روباه

  • fox


    سنگ ریزه

  • gravel


    غیر پلاس

  • nonplus


    پرت كردن


  • شگفت زده کردن

  • amaze


    کف


  • مارپیچ

  • maze


    ژست


  • ادل کردن

  • addle


    مبهوت

  • astound


    بامبوزل

  • bamboozle


    مه گرفتگی

  • befog


    منحرف کردن

  • befuddle


    فرار کردن

  • disorient


    مه

  • elude


    به هم زدن

  • fog


  • fuddle


antonyms - متضاد
  • enlighten


    روشن کردن

  • clarify


    توضیح

  • elucidate


    توضیح دادن


  • تفسیر

  • explicate


    دهنه


  • شریک

  • shed


    کمک

  • abet


    کمک کند

  • aid


    راحتی


  • مسکن


  • آرام کردن


  • حمایت کردن

  • relieve


    ساده کردن

  • soothe


    هجی کردن


  • پاکسازی

  • make plain


    ابهام زدایی

  • spell out


    نشان دادن


  • تعبیر کردن

  • expound


    حل کردن

  • illuminate


    باز کردن

  • demystify


    برطرف کردن


  • گشودن

  • construe


    نشان می دهد

  • unriddle


    رمزگشایی


  • simplify


  • unravel



  • unfold



  • decode


لغت پیشنهادی

wholesome

لغت پیشنهادی

andouille

لغت پیشنهادی

intercession