obsessive

base info - اطلاعات اولیه

obsessive - وسواسی

adjective - صفت

/əbˈsesɪv/

UK :

/əbˈsesɪv/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [obsessive] در گوگل
description - توضیح

  • مدام در مورد چیزی فکر کنید یا نگران باشید، به طوری که به اندازه کافی به چیزهای دیگر فکر نکنید - برای نشان دادن عدم تایید استفاده می شود

  • someone whose behaviour is obsessive


    کسی که رفتارش وسواسی است


  • فکر کردن به چیزی یا کسی، یا انجام کاری، بیش از حد یا همیشه

  • like typical of or caused by an obsession


    مانند، معمولی یا ناشی از یک وسواس

  • an obsessive person


    یک فرد وسواسی

  • More precaution than that seemed obsessive.


    احتیاط بیشتر از آن وسواس به نظر می رسید.

  • Also learning to be obsessive about detail.


    همچنین، یاد بگیرید که در مورد جزئیات وسواس داشته باشید.

  • I try to look after my body as best I can but I'm not obsessive about it.


    من سعی می کنم تا جایی که می توانم از بدنم مراقبت کنم، اما در مورد آن وسواسی ندارم.

  • This should annoy players who are obsessive about mapping details.


    این باید بازیکنانی را که در مورد جزئیات نقشه برداری وسواس دارند آزار دهد.

  • Who except the most obsessive academic reads a book as he hears speech?


    چه کسی به جز وسواسی ترین دانشگاهی، هنگام شنیدن سخنرانی، کتاب می خواند؟

  • By the next morning the now familiar obsessive anxiety had returned.


    صبح روز بعد، اضطراب وسواسی که اکنون آشنا بود، بازگشته بود.

  • Deep anxiety can cause obsessive behaviour.


    اضطراب عمیق می تواند باعث ایجاد رفتار وسواسی شود.

  • She's got this obsessive fear of losing control so she never shows her emotions.


    او این ترس وسواس گونه از دست دادن کنترل را دارد، بنابراین هرگز احساسات خود را نشان نمی دهد.

  • The care of the interior demands an obsessive habit of mind.


    مراقبت از فضای داخلی نیاز به یک عادت ذهنی وسواس گونه دارد.

  • She has an obsessive need to control everything.


    او نیاز وسواسی به کنترل همه چیز دارد.

  • Its obsessive search for more water however was never to end.


    با این حال، جست‌وجوی وسواس‌آمیز آن برای یافتن آب بیشتر، هرگز به پایان نرسید.

example - مثال
  • He's becoming more and more obsessive about punctuality.


    او بیشتر و بیشتر در مورد وقت شناسی وسواس بیشتری پیدا می کند.

  • an obsessive attention to detail


    توجه وسواسی به جزئیات

  • She continued on with an almost obsessive determination.


    او با عزمی تقریباً وسواسی به راه خود ادامه داد.

  • An obsessive fan was making the singer's life a misery.


    یکی از طرفداران وسواسی زندگی این خواننده را بدبخت می کرد.

  • Some collectors become obsessive.


    برخی از کلکسیونرها دچار وسواس می شوند.

  • The play is about obsessive jealousy.


    نمایشنامه درباره حسادت وسواسی است.

  • He's obsessive about punctuality.


    او در مورد وقت شناسی وسواس دارد.

  • obsessive secrecy


    رازداری وسواسی

  • obsessional behaviour


    رفتار وسواسی

synonyms - مترادف
  • compulsive


    اجباری

  • obsessional


    وسواسی

  • besetting


    غرق شدن

  • irresistible


    مقاومت ناپذیر

  • uncontrollable


    غیر قابل کنترل

  • driven


    رانده

  • impulsive


    تکانشی

  • dominating


    مسلط

  • neurotic


    عصبی

  • consuming


    مصرف کننده

  • gripping


    گرفتن

  • tormenting


    عذاب آور

  • fanatical


    متعصب

  • addictive


    اعتیاد آور

  • excessive


    بیش از اندازه

  • fanatic


    فراموش نشدنی

  • haunting


    آسیب شناسی

  • pathological


    کنترل کردن

  • controlling


    درست شد

  • fixed


    ثابت شده است

  • fixated


    سرسخت

  • headstrong


    اجتناب ناپذیر

  • inescapable


    شیفته

  • infatuated


    مجذوب

  • possessed


    واکادو

  • wackadoo


    wackadoodle

  • wackadoodle


    گرفتار

  • preoccupied


    بی امان

  • unrelenting


    تسلیم ناپذیر

  • unyielding


    همه مصرف کننده

  • all-consuming


antonyms - متضاد
  • easygoing


    اسان گیر

لغت پیشنهادی

entail

لغت پیشنهادی

raises

لغت پیشنهادی

broadness