placate

base info - اطلاعات اولیه

placate - آرام کردن

verb - فعل

/ˈpleɪkeɪt/

UK :

/pləˈkeɪt/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [placate] در گوگل
description - توضیح

  • باعث شود کسی احساس عصبانیت نکند


  • برای جلوگیری از احساس عصبانیت کسی

  • Rory reflected gloomily as Candy sat down again her momentary anger placated.


    هنگامی که کندی دوباره نشست، روری با غم و اندوه منعکس شد و عصبانیت لحظه‌ای او آرام شد.

  • Their manager has no doubt reached the point where he feels the fans must be placated.


    مدیر آنها بدون شک به جایی رسیده است که احساس می کند هواداران باید آرام باشند.

  • The noise control law could placate airport neighbors, who oppose growth because of the noise.


    قانون کنترل صدا می تواند همسایگان فرودگاه را که به دلیل سر و صدا مخالف رشد هستند، آرام کند.

  • Her brooding sense of unease wouldn't be placated by his explanation.


    احساس ناراحتی او با توضیح او آرام نمی شود.

  • Maybe by the time I was born my parents had no need to pretend unhappiness to placate jealous spirits.


    شاید تا زمانی که من به دنیا آمدم، والدینم نیازی به تظاهر به ناراحتی برای آرام کردن ارواح حسود نداشتند.

  • He used laughter as a way of placating persecution in advance.


    او از خنده به عنوان راهی برای آرام کردن آزار و شکنجه استفاده می کرد.

  • And so Labour went into the election on a fudged policy designed more to placate Roy Hattersley than to win over voters.


    و بنابراین حزب کارگر با یک سیاست نادرست وارد انتخابات شد که بیشتر برای آرام کردن روی هاترسلی طراحی شده بود تا جلب نظر رأی دهندگان.

  • Herrera endeavored to placate the opposition by making preliminary defense preparations and by sending additional forces to the Rio Grande.


    هررا با انجام مقدمات دفاعی مقدماتی و با اعزام نیروهای اضافی به ریو گراند تلاش کرد تا مخالفان را آرام کند.

example - مثال
  • She saw the anger in his eyes and stepped forward with a placating smile.


    خشم را در چشمان او دید و با لبخندی آرام جلو رفت.

  • The concessions did little to placate the students.


    این امتیازات باعث آرامش دانشجویان نشد.

  • They have placated the students with offers of extra tuition before the exams.


    آنها دانش آموزان را با پیشنهاد شهریه اضافی قبل از امتحانات آرام کرده اند.

  • measures designed to placate the demonstrators


    اقداماتی که برای آرام کردن تظاهرکنندگان طراحی شده است

  • Outraged minority groups will not be placated by promises of future improvements.


    گروه های اقلیت خشمگین با وعده های بهبودهای آینده آرام نخواهند شد.

  • She’s more easily placated than her husband.


    او راحت تر از شوهرش آرام می گیرد.

synonyms - مترادف
  • soothe


    آرام کردن

  • assuage


    نرم کردن

  • mollify


    تسکین دادن

  • pacify


    آرام

  • appease


    آشتی دادن

  • calm


    ساکت کردن

  • conciliate


    ساکت

  • quieten


    tranquilliseUK


  • tranquilizeUS

  • propitiate


    ملایم

  • tranquilliseUK


    خلع سلاح

  • tranquilizeUS


    راحتی

  • gentle


    وفق دادن

  • disarm


    شیرین کردن


  • تشویق کردن

  • reconcile


    طنزUK

  • sweeten


    راضی کردن

  • cheer


    لطفا

  • humourUK


    سکته


  • طنز ایالات متحده


  • برنده شدن


  • آرام باش

  • humorUS


    پدال نرم


  • صلح کن

  • calm down


    با

  • soft-pedal


    آرایش


  • مربع خاموش




  • quieten down


antonyms - متضاد

  • عصبانیت

  • enflame


    ملتهب کردن

  • enrage


    خشمگین کردن

  • incense


    بخور دادن

  • inflame


    خشم

  • infuriate


    دیوانه شده

  • ire


    تحریک

  • madden


    تشدید - مشدد

  • outrage


    به هم زدن

  • provoke


    تحریک کردن

  • aggravate


    مشکل

  • agitate


    ناراحت

  • incite


    نگران بودن

  • irritate


    غرغر


  • عصبانی

  • upset


    صفرا


  • آزار دادن

  • rile


    رتبه بندی

  • exasperate


    antagoniseUK

  • gall


    دشمنی ایالات متحده

  • annoy


    نارک

  • rankle


    انزجار

  • antagoniseUK


    مزاحم

  • antagonizeUS


    irk

  • nark


    گزنه

  • pique


    آتش زدن

  • vex


  • irk


  • nettle




لغت پیشنهادی

browsed

لغت پیشنهادی

bypass

لغت پیشنهادی

African American