absolve

base info - اطلاعات اولیه

absolve - تبرئه کردن

verb - فعل

/əbˈzɑːlv/

UK :

/əbˈzɒlv/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [absolve] در گوگل
description - توضیح

  • علنا گفتن اینکه کسی در مورد چیزی مقصر یا مسئول نیست

  • if someone is absolved by the Christian Church or a priest for something they have done wrong they are formally forgiven


    اگر کسی توسط کلیسای مسیحی یا یک کشیش به دلیل اشتباهی که انجام داده تبرئه شود، رسما بخشیده می شود.


  • (به ویژه در دین یا شریعت) برای رهایی کسی از گناه، سرزنش یا مسئولیت چیزی

  • to officially remove guilt or responsibility for something wrong that someone has done or might have done


    رسماً از بین بردن گناه یا مسئولیت اشتباهی که شخصی انجام داده یا ممکن است انجام داده باشد

  • For Jason is proving, albeit from his grave that death does not absolve bias.


    زیرا جیسون ثابت می کند، هرچند از گور خود، که مرگ تعصب را از بین نمی برد.

  • For all that the teacher can hardly be absolved from the attempt to clarify his own mind.


    با همه اینها، معلم به سختی می تواند از تلاش برای شفاف سازی ذهن خود مبرا باشد.

  • Oppenheimer seems to have absolved himself for lack of special expertise in ethics.


    به نظر می رسد که اوپنهایمر به دلیل نداشتن تخصص ویژه در اخلاق، خود را تبرئه کرده است.

  • But there may be cases where the landlord absolves his tenant from performance in ways which release the other covenantors.


    اما ممکن است مواردی وجود داشته باشد که موجر مستأجر خود را به گونه‌ای که سایر متعهدین را آزاد می‌کند از انجام کار مبرا کند.

  • But now all of us have been absolved of ever considering it again.


    اما اکنون همه ما از این که دوباره به آن فکر کنیم، مبرا شده ایم.

  • He had provided a father-confessor figure to absolve the youngster's sins and absorb his phobias.


    او یک شخصیت پدر-اعتراف کننده برای تبرئه گناهان جوان و جذب فوبیاهای او فراهم کرده بود.

example - مثال
  • The court absolved him of all responsibility for the accident.


    دادگاه او را از هرگونه مسئولیت این حادثه مبرا کرد.

  • I absolve you from all your sins.


    من تو را از تمام گناهان پاک می کنم.

  • The report absolved her from/of all blame for the accident.


    این گزارش او را از همه تقصیرهای تصادف مبرا کرد.

  • The priest absolved him (of all his sins).


    کشیش او را (از همه گناهانش) مبرا کرد.

  • He was absolved of all wrongdoing.


    او از هرگونه تخلف مبرا بود.

synonyms - مترادف

  • روشن

  • acquit


    تبرئه

  • exonerate


    تبرئه کردن


  • رایگان

  • vindicate


    توجیه کردن

  • discharge


    تخلیه

  • exculpate


    آزاد کردن

  • liberate


    رهایی


  • ارائه


  • بهانه

  • excuse


    معاف

  • exempt


    ببخش

  • forgive


    شل


  • مسکن

  • relieve


    عفو

  • pardon


    حواله دادن

  • remit


    یدکی

  • spare


    کوچک شدن

  • shrive


    سفید کننده

  • bleach


    شستن

  • launder


    رها کردن


  • قایق نجات

  • lifeboat


    sanitiseUK

  • sanitiseUK


    ضد عفونی کردن ایالات متحده

  • sanitizeUS


    بهار


  • سفید کردن

  • whitewash


    پلک زدن در

  • blink at


    چشمک زدن به

  • wink at


    حذف کردن


  • راحت برو


antonyms - متضاد

  • سرزنش کردن

  • condemn


    محکوم کردن

  • criminate


    جنایتکار

  • incriminate


    متهم کردن

  • censure


    انتقاد


  • شارژ

  • convict


    محکوم

  • denounce


    پاک کردن

  • excoriate


    سرزنش

  • reprehend


    جمله

  • reproach


    بستن

  • reprove


    نگه دارید


  • استیضاح

  • upbraid


    نگاه داشتن


  • حد


  • اجباری


  • مهار کردن

  • impeach


    صدور حکم


  • rebuke


  • توبیخ

  • obligate


    انتقاد از انگلستان

  • restrain


    انتقاد از ایالات متحده


  • نصیحت کردن

  • rebuke


  • reprimand


  • chide


  • scold


  • criticiseUK


  • criticizeUS


  • berate


  • admonish


لغت پیشنهادی

blood vessel

لغت پیشنهادی

tees

لغت پیشنهادی

suspending