bloody
bloody - خونین
N/A - N/A
UK :
US :
برای تأکید بر آنچه می گویید، به شیوه ای کمی گستاخانه استفاده می شود
غرق در خون یا خونریزی
با تعداد زیادی کشته و زخمی
مجروح کردن کسی که خون بیاید یا چیزی را با خون بپوشانند
برای ابراز عصبانیت یا تاکید بر چیزی که می گویید به شیوه ای کمی گستاخانه استفاده می شود
پوشیده از خون یا پر از خون
بسیار خشن و شامل خون و جراحات فراوان
برای ساختن چیزی خونین
خون نشان دادن یا از دست دادن خون
خونین نیز به معنای تلفات جانی و صدمات جدی است
این باید یک پیوند خونین باشد.
یلتسین وارد یک رقابت انتخاباتی شده است که ممکن است کمتر خونین باشد اما پیروزی برای او حتی سخت تر است.
خود شاه جهان دوازده سال قبل پس از یک جنگ داخلی خونین به قدرت رسیده بود.
او کار خود را به عنوان یک پسر با آزمایش های وحشتناک و خونین روی حیوانات زنده آغاز می کند.
او شاخه ای تنومند در دست داشت و سر خون آلود پلنگ را روی آن گذاشته بود.
رستوران بوی گوشت خونی و سس سالاد می داد.
بینی خونی
پیدا کردن چیزهایی در خط کسب و کار من مانند رفتن به کتابخانه عمومی خونین نیست.
حتی هوای خونین هم خوب ماند!
من یک هفته وحشتناک خونین را پشت سر گذاشتم.
این یک ننگ خونین است که برخی از زنان بیوه جنگ حقوق بازنشستگی مناسبی دریافت نمی کنند.
یک احمق خونین نباش!
این کامپیوتر بی فایده است! همیشه داره اشتباه میشه
نگو چیکار کنم! من کاری را که دوست دارم در خانه خودم انجام خواهم داد.
دیشب خیلی خوش گذشت
زندگی کسل کننده خواهد بود اگر هیچ چیز اشتباه نمی شد.
بینی خونی
نبردی طولانی و خونین بود و افراد زیادی کشته شدند.
اولین مشت بینی اش را خون کرد.
I had a bloody nose.
بینی خونی داشتم
جنگ داخلی یک جنگ بسیار خونین بود.
bloodstained
خون آلود
bloodsoaked
غرق خون
bloodied
به جنون زده
ensanguined
خونی
hematic
همیک
hemic
آغشته شده
imbrued
سلامتی
sanguinary
غمگین
gory
وحشتناک
grisly
زرشکی
crimson
آغشته به خون
blood-soaked
خون پاشیده شده
blood-spattered
خون ریزی
bleeding
روانی
sanguineous
سانگوئن
sanguine
closed
بسته
pleasing
خوش
