brutal

base info - اطلاعات اولیه

brutal - وحشیانه

adjective - صفت

/ˈbruːtl/

UK :

/ˈbruːtl/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [brutal] در گوگل
description - توضیح
  • very cruel and violent


    بسیار بی رحمانه و خشن

  • not pleasant and not sensitive to people’s feelings


    خوشایند نیست و به احساسات مردم حساس نیست

  • cruel, violent and completely without feelings


    بی رحمانه، خشن و کاملاً بدون احساس

  • not considering someone's feelings


    در نظر نگرفتن احساسات کسی

  • cruel and violent


    بی رحمانه و خشن

  • fig. Brutal can also mean unpleasant or difficult


    شکل. وحشیانه همچنین می تواند به معنای ناخوشایند یا دشوار باشد

  • Brutal can also mean plain and direct without worrying about anyone’s feelings


    Brutal همچنین می تواند به معنای ساده و مستقیم باشد، بدون اینکه نگران احساسات کسی باشید

  • They were officially internees, rather than prisoners, and life although monotonous and full of deprivation, was not brutal.


    آنها رسماً به جای زندانی، زندانی بودند، و زندگی اگرچه یکنواخت و پر از محرومیت بود، اما وحشیانه نبود.

  • Some of the prison guards were brutal and corrupt.


    برخی از نگهبانان زندان وحشی و فاسد بودند.

  • The police are searching for the brutal attacker of a 98-year old woman.


    پلیس در جستجوی مهاجم وحشیانه یک پیرزن 98 ساله است.

  • a brutal dictator


    یک دیکتاتور بی رحم

  • Jerry West and Mitch Kupchak have a brutal job.


    جری وست و میچ کوپچاک شغل وحشیانه ای دارند.

  • It was the old mountain teaching another brutal lesson that the mountain and its weather does not forgive a mistake.


    این کوه قدیمی بود که درس وحشیانه دیگری می داد، اینکه کوه و هوای آن خطا را نمی بخشد.

  • There was a brutal note in his voice that puzzled me.


    یک نت وحشیانه در صدایش بود که من را متحیر کرد.

  • As Crabbe describes him Grimes begins as a brutal product of harsh circumstances.


    همانطور که کراب او را توصیف می کند، گریمز به عنوان محصولی وحشیانه از شرایط سخت شروع می شود.

  • It was so brutal, so sudden.


    خیلی وحشیانه بود، خیلی ناگهانی.

  • The game had been brutal, the aggression often boiling over into mini-battles on the pitch between opposing players.


    بازی وحشیانه بود، تهاجم اغلب به نبردهای کوچک در زمین بین بازیکنان حریف تبدیل می شد.

  • That's an extreme example of the volatility, but it shows how brutal the market has been, analysts said.


    به گفته تحلیلگران، این یک مثال شدید از نوسانات است، اما نشان می دهد که بازار چقدر بی رحم بوده است.

  • The brutal truth is that babies are starving to death there.


    حقیقت بی رحمانه این است که نوزادان در آنجا از گرسنگی می میرند.

example - مثال
  • a brutal attack/murder/rape/killing


    یک حمله وحشیانه / قتل / تجاوز / قتل

  • a brutal and repressive regime


    یک رژیم خشن و سرکوبگر

  • With brutal honesty she told him she did not love him.


    با صداقت وحشیانه به او گفت که او را دوست ندارد.

  • a brutal dictator


    یک دیکتاتور بی رحم

  • He had presided over a brutal regime in which thousands of people had disappeared.


    او ریاست رژیمی را برعهده داشت که در آن هزاران نفر «ناپدید شده بودند».

  • He was imprisoned in 1945 for the brutal murder of a twelve-year-old girl.


    او در سال 1945 به دلیل قتل وحشیانه یک دختر دوازده ساله به زندان افتاد.

  • She spoke with brutal honesty - I was too old for the job.


    او با صداقت وحشیانه صحبت کرد - من برای این کار خیلی پیر بودم.

  • The attacks on the crew were quite brutal.


    حملات به خدمه بسیار وحشیانه بود.

  • The weather was brutal – hot and humid.


    هوا وحشیانه بود - گرم و مرطوب.

  • She spoke with brutal honesty about his behavior.


    او با صداقت وحشیانه در مورد رفتار او صحبت کرد.

  • He was brutally beaten.


    او به طرز وحشیانه ای مورد ضرب و شتم قرار گرفت.

  • She’s being brutally honest.


    او به طرز وحشیانه ای صادق است

synonyms - مترادف
  • harsh


    خشن

  • cruel


    ظالمانه

  • savage


    وحشی

  • vicious


    شریر، بدجنس، حیوان صفت

  • callous


    بی احساس

  • heartless


    بی دل


  • وحشیانه

  • barbarous


    غیر انسانی

  • ferocious


    بی رحم

  • inhuman


    سادیستی

  • merciless


    بی رحمانه

  • sadistic


    تشنه به خون

  • atrocious


    پشیمان

  • barbaric


    تلخ

  • bloodthirsty


    قاتل

  • ruthless


    شریر

  • remorseless


    درشت

  • pitiless


    خام

  • grim


    شدید

  • inhumane


    سخت است

  • murderous


    نفرت انگیز

  • unfeeling


    نزولی

  • wicked


  • brutish


  • coarse


  • crude





  • abominable


  • bearish


antonyms - متضاد
  • humane


    انسانی

  • gentle


    ملایم


  • نوع

  • benign


    خوش خیم

  • benignant


    دلسوز

  • compassionate


    خوش قلب

  • good-hearted


    مهربان

  • kindhearted


    civilisedUK

  • sympathetic


    متمدن ایالات متحده

  • tenderhearted


    رحیم - مهربان

  • civilisedUK


    با ادب

  • civilizedUS


    تصفیه شده

  • merciful


    حساس

  • polite


    آرام

  • refined


    مودب


  • دوستانه

  • soft-hearted


    سخاوتمندانه

  • calm


    دادن

  • courteous


    خفیف


  • خوب

  • generous


    جلا داده شده

  • giving


    صاف

  • mild


    پیچیده


  • رام کردن

  • polished


    معتدل


  • مناقصه


  • محبت آمیز

  • tame


  • temperate


  • tender


  • kindly


لغت پیشنهادی

appellate

لغت پیشنهادی

dozen

لغت پیشنهادی

proofs