departed

base info - اطلاعات اولیه

departed - رفت

adjective - صفت

/dɪˈpɑːrtɪd/

UK :

/dɪˈpɑːtɪd/

US :

family - خانواده
google image
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
نتیجه جستجوی لغت [departed] در گوگل
description - توضیح
  • deadused in order to avoid saying the word ‘dead’


    مرده - برای اجتناب از گفتن کلمه مرده استفاده می شود


  • مرده

  • used to refer to something that happened in the past and is finished


    برای اشاره به چیزی که در گذشته اتفاق افتاده و تمام شده است استفاده می شود

  • a person who has died, or people who have died


    شخصی که مرده است یا افرادی که فوت کرده اند

  • Taking the worry out of caring for the departed.


    رفع نگرانی از مراقبت از درگذشتگان.

  • It was named in honour of our departed hero.


    به افتخار قهرمان درگذشته ما نامگذاری شد.

  • For if that departed order can be allowed any saving graces, it was in that area that they might be found.


    زیرا اگر بتوان به آن سفارش از دنیا رفته اجازه هرگونه لطف نجات بخش داد، در آن منطقه بود که ممکن بود آنها را پیدا کرد.

  • As the film progresses we come to appreciate Ishi's dignity and the courage of his now departed people.


    همانطور که فیلم پیشرفت می کند، ما از وقار ایشی و شجاعت مردمی که اکنون از دنیا رفته اند قدردانی می کنیم.

  • Receive in tranquillity and peace Lord, the souls of all your departed servants who have died recently.


    پروردگارا روح تمام بندگان درگذشته خود را که اخیراً درگذشتند، در آرامش و سلامتی پذیرا باش.

  • Omagh gave a senior debut to 16-year-old Aidan Coyle, no relation to departed striker Liam.


    اوماگ اولین بازی بزرگسالان را برای آیدان کویل 16 ساله انجام داد و هیچ ارتباطی با لیام مهاجم جدا شده نداشت.

  • There it is said the ghost of his departed wife pleaded with him to proceed no further.


    در آنجا گفته می شود که روح همسر مرحومش از او التماس کرد که دیگر ادامه ندهد.

  • For few of the departed will life afterwards be easy.


    برای تعداد کمی از کسانی که رفتند زندگی بعد از آن آسان خواهد بود.

example - مثال
  • your dear departed brother


    برادر عزیز شما

  • According to the story the spirit of the departed returns to inhabit his wife.


    بر اساس داستان، روح مرده به همسرش برمی گردد.

  • We will always remember our dear departed friends.


    ما همیشه به یاد دوستان عزیز درگذشته خود خواهیم بود.

  • The old man talked about the departed triumphs of his youth.


    پیرمرد از پیروزی های درگذشته دوران جوانی خود صحبت کرد.

  • Let us remember the departed.


    یادی از رفتگان کنیم

synonyms - مترادف

  • مرده

  • deceased


    فوت شده


  • دیر

  • gone


    رفته

  • expired


    منقضی شده


  • خواب

  • defunct


    منحل شده است

  • demised


    از بین رفته است

  • extinct


    منقرض شده

  • lamented


    ناله کرد


  • گمشده

  • perished


    از بین رفت

  • breathless


    بی نفس

  • bygone


    گذشته

  • bypast


    دور زدن


  • سرد

  • done


    انجام شده

  • fallen


    افتاده

  • lifeless


    بی جان

  • low


    کم

  • nonextant


    موجود نیست

  • vanished


    فوت کرد

  • passed away


    دفن شد

  • buried


    بیشتر نه


  • گذشت

  • passed on


    سفت

  • stiff


    در صلح


  • با خدا

  • with God


    مرده مثل میخ در

  • dead as a doornail


  • as dead as a doornail


antonyms - متضاد

  • زندگي كردن


  • زنده

  • animate


    جان دادن

  • breathing


    نفس كشيدن

  • existent


    موجود


  • رفتن

  • extant


    سریع

  • going


    بیدار


  • زنده ماندن


  • حاضر

  • awake


    جاری

  • surviving


    دور و بر


  • باقی مانده است


  • فعال


  • عملکرد


  • هوشیار، آگاه


  • کار کردن

  • functioning


    زنده و لگد زدن

  • conscious


    آینده


  • نوین

  • alive and kicking


    در حال حرکت


  • پر رونق


  • لگد زدن


  • در حال اجرا

  • moving


    متحرک

  • thriving


    عملیاتی

  • lively


  • kicking



  • animated



لغت پیشنهادی

manner

لغت پیشنهادی

gestapo

لغت پیشنهادی

jackpot